باور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باور شدن . [ وَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) (... کسی چیزی را) پذیرفتن . قبول کردن . قبول خاطرکسی قرارگرفتن : کنون باورم شد که او این بگفت که گردون گردان چه دارد نهفت . فردوسی . دگر ره دید آن مه را پدیدار نمیشد باورش کان هست دلدار. نظامی . هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنم باورم این نمیشود با تو نشسته کاین منم . سعدی (طیبات ). گرچه باور نمی شود ما را فرض کردم که آنچنان بودست . ابن یمین .