باور کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باور کردن . [ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مقرون به یقین ساختن . تردد برطرف کردن . (از فرهنگ رشیدی ). یقین کردن . معتقد شدن که چنین است . (یادداشت مؤلف ). به راست داشتن شنوده ای . راست داشت گفتاری . استوار داشتن . عقیده پیدا کردن . اعتقاد پیدا کردن . معتقد شدن : ز سودابه گفتار باور نکرد نمیداشت زایشان کسی را به مرد. فردوسی . تو آنی که هرچ از توگویم به مردی نیوشنده از من کند جمله باور. فرخی . سمر درست بود نادرست نیز بود تو تا درست ندانی سخن مکن باور. عنصری . رزبان گفتا که این مخرقه باورنکنم تا به تیغ حنفی گردن هریک نزنم . منوچهری . مکن باور سخنهای شنیده شنیده کی بود هرگز چو دیده . ناصرخسرو. ای ذات تو ناشده مصور اثبات تو عقل کرده باور. ناصرخسرو. بی شک این جهال امت را همی بینی به حق دشمنانندت نه امت گر سخن باور کنی . ناصرخسرو. پذیرفتند چندان ملک و مالم که باور کردنش آمد محالم . نظامی . شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد شنید این سخن را و باور نکرد. نظامی . نکنم باور کاحکام خراسان این است گرچه صد هرمس و لقمان به خراسان بینم . خاقانی . آه و دردا که چراغ من تاریک بمرد باورم کن که ازین درد بتر کس را نی . خاقانی . ز جلالت تو شاها نکند زمانه باور که شعار دولتت را فلک آستر نیاید. خاقانی . نالم و ترسم که او باور کند وز ترحم جور را کمتر کند. مولوی . ملحد گرسنه و خانه ٔ خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد. سعدی . باور که کند که آدمی را خورشید برآید از گریبان . سعدی . باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان . سعدی . باور نکردمی که رسد سوی کوه کوه مردم رسد به مردم، باور بکردمی . نوعی خبوشانی . دوش لعلش عشوه ای می داد حافظ را ولی من نه آنم کز وی این افسانه هاباور کنم . حافظ. باور که میکند که از آن جام سرمه سای آواز دورباش حیا میتوان شنید. صائب . من و آنگاه جدا از تو، چه میگویم آه این حدیثی است که مردم نکنندش باور. هندوشاه نخجوانی . ♦ امثال : برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند . قسم مخور باور کردم . یک بار گفتی باور کردم، دو بار گفتی شک کردم، قسم خوردی دانستم که دروغ گویی . بشنو و باور مکن . قسمت را باور کنم یا آوای خر را .
مترادف و متضاد واژهدان
ایمانآوردن، پذیرفتن، راست پنداشتن، قبول کردن (متضاد: نپذیرفتن) اعتقاد داشتن، ایمان داشتن، باورداشتن، عقیده داشتن