بباد دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بباد دادن . [ ب ِ دَ ] (مص مرکب ) (از: بَ + باد + دادن ) در معرض باد قراردادن چیزی که باد آن را ببرد، چنانکه خرمن کوفته رابباد دهند تا باد کاه را ببرد و دانه بماند. ◄ کنایه از اسراف و تبذیر. بیهوده خرج کردن . به ناجایگاه بخشیدن و یا از کف دادن مال و سرمایه و امثال آن . نیست و نابود کردن . (آنندراج ). فنا کردن . ضایع کردن . به هرزه و بیهوده و عبث صرف کردن . مالی به اسراف یا بتبذیر یا بی ضرورتی صرف کردن : نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد همی داد خواهند گیتی بباد. فردوسی . نه گنجست با من نه نام و نژاد مگر داد خواهم همی سر بباد. فردوسی . رها کرد از بند پای قباد وزان مهتران داد او را به باد. فردوسی . و خزینه و مال جمع کرده ٔ یعقوب و عمرو همه بباد دادند. (تاریخ سیستان ). چونکه درین چاه چو نادان بباد داده تبر در طلب سوزنم . ناصرخسرو. به بازی مده عمر باقی بباد که مانده شود هرکه خیره دود. ناصرخسرو. تو بنادانی بچگان را بباد دادی . (کلیله و دمنه ). تو رفته به باد داده خرمن من مانده چنین به کام دشمن . نظامی . کو آنکه ببادداده ٔتست بر خاک ره اوفتاده ٔ تست . نظامی . آخرالامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را بباد. مولوی . ♦ سر به باد دادن ؛ خود را بیهوده به کشتن دادن : از آن پس که پیروز گشتیم و شاد نبایدسرخویش دادن بباد. فردوسی .