بتوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتوک . [ ب َ ] (اِ) طبق چوبین باشد بر مثال دف که بقالان دارند و اجناس در آن کنند.(برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : من فراموش نکردستم و کی خواهم کرد آن بتوک جو و آن تابه ٔ اشنان ترا. منجیک . و به تقدیم تا (تبوک ) نیز آمده است . (برهان قاطع). و این ضبط استوار می نماید. و رجوع به تبوک شود.
بتوک . [ ب َ ] (ع ص ) بران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). برنده . (ناظم الاطباء). باتک . تیز. و رجوع به باتک و بتک شود.