بخ بخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخ بخ . [ ب َخ ْ خِن ب َخ ْ خِن ] (ع صوت ) رجوع به بخ بخ شود: بخ بخ لک ؛ خنک ترا. و رجوع به بخ شود.
بخ بخ . [ ب َ ب َ ] (ع صوت تحسین ) به به . نیکانیکا که در وقت رضا گویند. احسنت . آفرین آفرین . خوشا. کلمه ای است که به وقت تحسین چیزی گویند. (غیاث اللغات ). وه وه . خه خه . زه زه . احسنت . آفرین . بارک اﷲ. تبارک اﷲ.ماشاء اﷲ. چشم بد بدور. بنام ایزد. تعالی اﷲ. زهی . زه . (یادداشت مؤلف ). ضبط کلمه در عربی به صورتهای زیر آمده است : بَخ بَخ، بَخ بَخ، بَخ ةبَخ ة. اما در ادب فارسی بی تشدید فراوان به کار رفته است : بدیشان جهاندار پاسخ نوشت که بخ بخ که دیدند پیران بهشت . فردوسی . بدو گفت بخ بخ که با پهلوان نشستم چنین شاد و روشن روان . فردوسی . ای نشسته خوش و برتخت کشیده نخ گر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ . ناصرخسرو. زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ تیغی که او گذارد چه جای آه که خه خه . سنائی . محمدبن عمر مهتری که خاطر من مرا به مدحت وی مرحبا زد و بخ بخ . سوزنی . بنده خاقانی سگ تازی است و بر درگاه او بخ بخ آن تازی سگی کش پارسی خوان دیده اند. خاقانی . گر بدین حیله صید شد بخ بخ ورنه کاری دگر براندازیم . خاقانی . ای دست ملک بخ بخ اگر ساغر و شمشیر ماهی و نهنگند تو دریای سخائی . خاقانی . بخ بخ ای بخت و خه خه ای دلدار هم وفادار و هم جفابردار. خاقانی . بخ بخ ای دین محمد کز کمال رفعتش استوار اجماع ابرار و اجلا ساخته . نظیری نیشابوری . ◄ بخ بخ، کلمه ای که روی سکه ها می نوشتند. رجوع به دزی ج ١ ص ٥٤ و سکه ٔ بخی شود.