بخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخ . [ ب ُ ] (اِ) کخ . لولو. یک سر دو گوش . فازوع . و کلمه ٔ بخ ردیف کخ در نسخه ای از لغت اسدی آمده است . (یادداشت مؤلف ). چیزی بود که ترس کودکان را بسازند بدیدار زشت و آن را بتازی فاروع خوانند. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن ) : آیم و چون بخ بگوشه ای بنشینم پوست به یک ره برون کنم زستغفار. فرخی .
بخ . [ ب َ] (اِ صوت ) اسم فعل است و هنگام مدح و خشنودی از چیزی بکار رود و برای مبالغه تکرار شود. (از اقرب الموارد). خه . زه . فارسی است و مکرر نیز استعمال شود در مقام تحسین . آفرین . کلمه ای است اظهار خشنودی را به معنی چه نیک است، چه خوش گفتی، و برای مبالغه بخ بخ گویند. به به . نیکا. تحسین . (فرهنگ شعوری ) : هرکه را توفیق یار است او بدین خدمت رسد بخ مر آنکس باد کانکس را بود توفیق یار. فرخی . آبم ببرد بخت، بخ ای خفته بخت، بخ نانم نداد چرخ، زه ای سفله چرخ زه . خاقانی . ◄ (اِ) چرکی در چشم باشد. آن را چیق گویند (فرهنگ شعوری ). اما در این معنی ظاهراً مصحف پیخ است . رجوع به پیخ و ژفک شود. ◄ شطرنج . (فرهنگ شعوری ). و رجوع به بخ بخ شود.
بخ .[ ب َخ ْ خ ِن ] (ع صوت ) عربی است در ستایش و مبارکباد. خوشا که به وقت خوش آمد چیزی گویند. (غیاث اللغات ). خوش . (شرفنامه ٔ منیری ). خه . به . زه . احسنت . تقدیر کردن . (زوزنی ). در ستایش ومبارک باد و در رضا و پسند گویند. کلمه ای است بمعنی خوشا که بوقت خوش آمدن چیزی گویند مانند زه و خه در فارسی . در حالت افراد خای آن را گاه ساکن و گاه مکسور و گاه مضموم منون آرند و اکثر مکرر کنند برای مبالغه پس گویند بخ بخ بکسر و بر تنوین اول و سکون ثانی وبخ بخ بسکون هر دو و بخ بخ بکسر و تنوین هر دو مشدده .(آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : روافده اکرم الرافدات بخ لک بخ لبحر خضم . (از اقرب الموارد). ♦ درهم بخی ّ ؛ درهمی است که بر آن کلمه ٔ بخ نوشته شده باشد. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) مرد مهتر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).