بختیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بختیار. [ ب َ ] (اِخ ) استاد رودکی بود در موسیقی . عوفی در لباب الالباب گوید: «او را [ رودکی را ] آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، و بسبب آواز در مطربی افتاد و از ابوالعبیک بختیار که در آن صفت صاحب اختبار بود بربط بیاموخت و در آن ماهر شد». (از آثار و احوال رودکی ص ٥٣٧).
بختیار. [ ب َ ] (اِخ ) ملقب به عزالدوله پسر معزالدوله ٔ دیلمی . جنگهای او با عمران بن شاهین و آل حمدان و دیگرطوایف معروف است . یکبار توسط پسر عمویش عضدالدوله زندانی و به سفارش رکن الدوله پدر عضدالدوله آزاد شد، بعدها با عضدالدوله به مخالفت برخاست . در شوال ٣٦٧ هَ . ق . بسن ٣٦سالگی در نزدیکیهای بغداد به قتل رسید.الطائع باﷲ خلیفه ٔ عباسی با دختر بختیار ازدواج نموده بود: معزالدوله در خلافت المطیع باﷲ به بغداد بمرد اندر شب سه شنبه هفدهم ماه ربیع الاخر سنة ست و خمسین و ثلثمائه (٣٥٦) و بجای او پسرش بنشست بختیار، و مدت پادشاهی او بیست ودو سال، و بختیار را عزالدوله لقب دادند، ... و بختیار از بغداد برفت و بوتغلب با وی یکی شد و بحرب عضدالدوله آمدند، و عضدالدوله را با ایشان کارزار افتاد بقصرالجص، و ایشان را هزیمت کرد و بختیار را کشته یافتند و کس ندانست که چه افتاد. (از مجمل التواریخ و القصص ص ٣٩٢ و ٣٩٤). در الکامل آمده است که بختیار اسیر شد واو را نزد عضدالدوله آوردند و امر به قتل او داد و این با مشورت ابوالوفاء طاهربن ابراهیم بود، و این واقعه در قصرالجص تکریت در شوال ٣٦٧ هَ . ق . اتفاق افتاد. (از حاشیه ٔ مجمل التواریخ و القصص ص ٣٩٣). و ابن بقیةالوزراء را هم بر دار کردند در آن روزگار که عضدالدوله فناخسرو بغداد بگرفت و پسرعمش بختیار کشته شد- که وی را عزالدوله می گفتند - در جنگ که میان ایشان رفت ... و این پسر بقیةالوزراء جباری بود از جبابره، و هم خلیفه الطائع ﷲ را وزیری میکرد و هم بختیار را، و در منازعتی که می رفت میان عضدالدوله، بی ادبیها و تعدیها و تهورها کرد و از عواقب نیندیشید... لاجرم چون عضد بغداد بگرفت، فرمود تا او را بر دار کردند وبه تیر و سنگ بکشتند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٩٤). رجوع به ترجمه ٔ تاریخ یمینی و عیون الاخبار ص ٢٢٧ و معجم الادباء ج ١ ص ٢٣٤ و تاریخ مغول اقبال ص ٣٨٠ و تاریخ الخلفاء ص ٢٦٦ و ٢٦٧ و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص ٨٦ شود.
بختیار. [ ب َ ] (ص مرکب ) بختمند.بختور. بخت آور. دولتی . حظی . بخت جوان . (آنندراج ). سعید. خوشبخت . (ناظم الاطباء). دولتمند. مجدود. خوش طالع. مبخوت . بخیت . فیروزبخت . (از شعوری ). مقبل . نیک اختر. خجسته روزگار. جوان بخت . (از آنندراج ) : امیدم به دادارروز شمار که از بخت و دولت شوی بختیار. فردوسی . سیاوش بدو گفت کای بخت یار درخت بزرگی توآری ببار. فردوسی . گشاده دلان را بود بختیار انوشه کسی کاو بود بختیار. فردوسی . تو آن بختیاری که اندر جهان نبود ونباشد چو تو بختیار. فرخی . آزاده را همی حسد آید ز بندگانش هر شوربخت را حسد آید ز بختیار. فرخی . هر کجا مردم رسید و هر کجا مردم رسند تو رسیدستی و لشکر برده ای ای بختیار. فرخی . خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل کرده رب العالمینش اختیار و بختیار. منوچهری . نکرد این اختیار از اهل عالم جز ابدالی حکیمی بختیاری . ناصرخسرو. خار خلان بودم از مثال و خرد سرو سهی کرد و بختیار مرا. ناصرخسرو. با بیم و با امید بسختی زی او شدم زو بختیار گشتم و شد بخت یار من . ناصرخسرو. روی به علم و به دین کن ز جهان کاین دو به دو جهانت بختیار کند. ناصرخسرو. شش حج تمام بر در این کعبه کرده ام کایزد به حج و کعبه مرا بختیار کرد. خاقانی . ای خسرو جهاندار و ای پادشاه بختیار. (سندبادنامه ص ٧٣). بختم از یاری تو کارکند یاری بخت بختیار کند. نظامی . ندادند در دست کس اختیار که تا من کنم خویش را بختیار. سعدی . ناسزائی را که بینی بختیار عاقلان تسلیم کردند اختیار. سعدی . به هر رسم و رای اختیار آن بود که اندیشه ٔ بختیاران بود. امیرخسرو. نظر بر قرعه ٔ توفیق و یمن دولت شاه است بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد. حافظ. ♦ نابختیار؛ نادولتمند. بدبخت : بدو گفت کای شاه نابختیار ز نوشیروان در جهان یادگار. فردوسی . ◄ متمول . بادولت . (ناظم الاطباء).