بختی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بختی . [ ب ُ ] (اِ) شتر قوی درازگردن متولد از عربی و عجمی منسوب است به بخت نصر. (منتهی الارب ). قسمی شتر. شتر خراسانی . (یادداشت مؤلف ). شتر قوی بزرگ که از جانب خراسان آرند. نوعی شتر قوی بزرگ سرخ که از جانب خراسان آرند و این منسوب به بخت است که پادشاهی بوده است و آن را بخت نصر نیزمی خوانند. پادشاه مذکور ماده شتر عرب و نر شتر عجم را جفت ساخته بود، نتیجه ای که از آن حاصل شد آن را شتر بختی گویند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اشتر. (مهذب الاسماء). قرمل . نوعی از شتر قوی و بزرگ سرخ رنگ . (فرهنگ نظام ). ◄ شتر دو کوهان (فرهنگ لغات عامیانه ). شتر قوی پشم دار دوکوهانه منسوب به بختر که طاقت سرمای بسیار دارد. (ناظم الاطباء) : کاروانی بیسراکم داد جمله بارکش کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ . فرخی . شتر داشتی صد هزاران فزون همه بختی و دست و پاها ستون . اسدی . باره ٔ دولتت ززین برمید بختی بخت تو مهار نداشت . مسعودسعد. نه این تازیان را مرا و چرا نه این بختیان را نشاط کنام . مسعودسعد. من بنده که روی سوی او دارم بی بختی و بیسراک و اروانه . مختاری . بار محنت بدو بختی شب و روز کشی بختیان را جرس از آه سحر بربندیم . خاقانی . شبرو که دید ساخته نور مبین چراغ بختی که دید یافته حبل المتین زمام . خاقانی . در عرفات عاشقان بختی بی خبر تویی کز همه بارکش تری و از همه بی خبرتری . خاقانی . بختی مستم نخورده پخته و خام شما کز شما خامان نه اکنون است استغنای من . خاقانی . گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارش کو بختی سرمست است از بارنیندیشد. خاقانی . پی کور شبروی است نه ره خجسته و نه زاد سرمست بختی است نه می دیده و نه جام . خاقانی . وز بختی و تازی تک آور چندانک نداشت خلق باور. نظامی . سیصد اشتر ز بختیان جوان شد روانه بزیر گنج روان . نظامی . عاقلی گفتش مزن طبلک که او بختی طبل است و با آنست خو. نظامی . هزار دگر بختی بارکش همه بارهاشان خورشهای خوش . مولوی . پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بختی . سعدی (گلستان ). ♦ اشتر بختی ؛ شتر خراسانی : همان شب نیز موبد موبدان بخواب دیده بود که اشتران بختی با اشتران اعرابی بعدد کمتر از آن بختی با یکدیگر جنگ کردندی و آن اشتران اعرابی بختیان را هزیمت کردندی . (ترجمه طبری بلعمی ). چون به نخله ٔ محمود برسیدیم توانگر را اجل فرارسید درویش ببالینش فرازآمد و گفت، ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی . (گلستان سعدی ). بر هوا برداشت آن بنده قصیل اشتر بختی سبک بی قال و قیل . مولوی . اشتران بختی ام اندر سبق مست و بیخود زیر محمل های حق . مولوی . ♦ هیونان بختی ؛ شتران بختی : ز خرما هزار و ز شکر هزار هیونان بختی بیارند بار. فردوسی . شتروار زین هریکی دو هزار هیونان بختی بیارند بار. فردوسی .
بختی . [ ب َ ] (اِخ ) نام یکی از عشایر کرد. بنا بروایت شرفنامه، کیش یزیدی در میان بسی از طوایف کرد، از آن جمله قسمتی از عشایر بختی و محمودی و دنبلی انتشار داد. (از کرد و پیوستگی نژادی او ص ١٣١).
بختی . [ب ُ ] (اِخ ) لقب ابن عمر کوفی عیار. (منتهی الارب ).