بخشودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- رحم کردن.<BR>۲- بخشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ دَ) (مص ل.) ۱- رحم کردن. ۲- بخشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخشودن . [ ب َ دَ ] (مص ) رحم و شفقت کردن . (برهان قاطع). شفقت آوردن . (شرفنامه ٔ منیری ). رحم کردن . (غیاث اللغات ) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ترحم . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (دهار). رحمة. رحم . (تاج المصادر بیهقی )(منتهی الارب ). حنان . رحم . مرحمة. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). مهربانی کردن . احناء. (مجمل اللغة ازمؤلف ). رحمت آوردن . ترحم کردن . رحمت کردن . رأفت کردن . حَن ّ. اَوییَت . اویه . مأوات . (یادداشت مؤلف ) : پس بهرام گفت من شما را راستگوی میدانم بدانچ گفتید از مذهب یزدگرد که با من چنان کرد از مذهب او آگاه شدم و برین رعیت ببخشودم . (تاریخ طبری ). چو بیچاره گشتند و فریاد جستند برایشان ببخشود یزدان کرکر. دقیقی . ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود و رای تو پیوسته کرد. فردوسی . کجا او ببخشود و دل نرم کرد سر کینه ٔ خود پرآزرم کرد. فردوسی . نگاری بر کفم دادی که چون آواش بشنودم بر آن کس کاین نگار از کف ّ او گم شد ببخشودم . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٤١٧). بسی گشت در خاک زنهارخواه ببخشید خون و ببخشود شاه . (گرشاسب نامه ). چو بر خزانه ببخشود و مالها بخشید نماند کس که بر آن کس ببایدش بخشود. مسعودسعد. از تو بخشودن است و بخشیدن وز من افتادن است و شخشیدن . سنایی . بوسه ای خواستم نبخشیدی لابه ها کردم و نبخشودی . انوری . مرغان و ماهی در وطن آسوده اند الاّ که من بر من جهانی مرد و زن بخشوده اند الا که تو. خاقانی . دشمنان چون بر غمم بخشوده اند بر سر دشمن روان خواهم فشاند. خاقانی . کوه غم بر جانم و گردون نبخشاید مرا کاین غم ار بر کوه بودی من برو بخشودمی . خاقانی . بر آن حمال کوه افکن ببخشود بسر زانو بزانو کوه پیمود. نظامی . از بس که نمود نوحه سازی بخشود دلم بر آن نیازی . نظامی . ببخشود بر حال مسکین مرد فروخورد خشم سخنهای سرد. سعدی (بوستان ). خبیثی که بر کس ترحم نکرد ببخشود بر وی دل نیکمرد. سعدی (بوستان ). ◄ عفو نمودن گناه . (انجمن آرا) (آنندراج ). عفو کردن . عفو. تجاوز. (یادداشت مؤلف ). درگذشتن از گناه . صرف نظر کردن : خدایا ببخشاگناه ورا بیفزای در حشر جاه ورا. فردوسی . همی داد مژده یکی را دگر که بخشود بر بیگنه دادگر. فردوسی . ز بس بانگ و فریاد خرد و بزرگ ببخشودشان پهلوان سترگ . (گرشاسب نامه ). سپهبد گناهی کجا بودشان ببخشید و از دل ببخشودشان . (گرشاسب نامه ). بباید بخشودن بر کسی که تصنیف سازد و از قرآن و تفسیر آن بدین صفت اجنبی و بیگانه باشد. (نقض الفضائح ص ٢٨٣). ◄ بخشیدن . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). نحل . وهب . هبة. (ترجمان القرآن جرجانی ). دادن . هبه کردن . (یادداشت مؤلف ). عطا کردن . عطیه دادن : بسر بر نهاد افسر تازیان برایشان ببخشود سود و زیان . فردوسی . ببخشودش آن قوم دیگر عطا که هرگز نکرد اصل گوهر خطا. سعدی . ◄ دریغ کردن . (یاداشت مؤلف ). مضایقه کردن .
مترادف و متضاد واژهدان
بخشیدن اغماض کردن، عفو کردن، گذشت کردن (متضاد: انتقامگرفتن، تقاص گرفتن) معاف کردن رحم کردن