بدرود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرود. [ ب ِ ] (اِ مرکب ) وداع . ترک . (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ) (هفت قلزم ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). واگذاشتن و دست برداشتن از چیزی . (برهان قاطع). ترک و واگذاشتن چیزی بر مجاز. (انجمن آرا) (آنندراج ). واگذاشتن و دست برداشتن . (ناظم الاطباء). رخصت کردن و ترک کردن . (غیاث اللغات ). سلامت . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (هفت قلزم ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). سالم . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). وداع . خدانگهداری . خداحافظی . (یادداشت مؤلف ) : تو بدرود باش ای جهان پهلوان که بادی همه ساله پشت گوان . فردوسی . تو بدرود باش و مرا یاد دار روان را ز درد من آزاد دار. فردوسی . سیاوش بدو گفت بدرود باش جهان تار و تو جاودان پود باش . فردوسی . کنون رفتم تو از من باش بدرود همی زن این نو اگر نگسلد رود. (ویس و رامین ). و این که گفتم بدرود باش نه آن خواستم که بر اثر شما نخواهم آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٨). با من خالی کرد و گفت بدرود باش ای دوست نیک . (تایخ بیهقی ص ٤٨). بدرود باش و بحقیقت بدانکه چندان است که سلطان مسعود چشم بر من افکند. (تاریخ بیهقی ص ٤٨). و گفت ای جگرگوشگان بابا بدرود باشید. (قصص الانبیاء ص ٢٤٦). بدرود باش ای دوست گرامی . (کلیله و دمنه ). عهد عشق نیکوان بدرود باد وصل هجرهردوان بدرود باد. خاقانی . بدرود ای پدر و مادرم از من بدرود که شدم فانی و در دام فنایید همه . خاقانی . و در آن نامه گفت که مرا حلال کن که من نیز تو را حلال کردم و بدرود باش تا جاودانه . (تاریخ طبرستان ). اگر قطره شد چشمه بدرود باش شکسته سبو بر لب رود باش . نظامی . بیاد من که باد این یاد بدرود نوا خوش می زنی گر نگسلد رود. نظامی . ◄ (ص مرکب ) جدا. دور. وداع کرده : که کردی شوی و از تو هر دو بدرود چه ایشان و چه پولی زان سوی رود. (ویس و رامین ). از لب و دندان من بدرود باد خوان آن سلوت که باری داشتم . خاقانی . ◄ (صوت ) خداحافظ : غزل برداشته رامشگر رود که بدرود ای نشاط وعیش بدرود. نظامی . و رجوع به پدرود در حرف «پ » و ترکیبات زیر شود. ♦ بدرودشدن ؛ جدا شدن . دور شدن . خداحافظی گفتن . وداع گفتن : شد ز من بدرود گر بختیم بودی پیش از آنک او ز من بدرود رفتی من ز جان بدرودمی . خاقانی . ای همنفسان مجلس رود بدرود شوید جمله بدرود. نظامی . زآن غنا و زآن غنی مردود شد که ز قدرت صبرها بدرود شد. مولوی . ♦ بدرودکنان ؛ تودیعکنان . در حال وداع کردن و خداحافظی کردن : دلدل طلبید از پی ره دلجویم بدرودکنان کرد گذر در کویم . خاقانی . ♦ بدرود کردن ؛ تودیع. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). وداع کردن . وداع گفتن . تودیع کردن . وداع گفتن . بدرود گفتن . خداحافظی گفتن . خداحافظی کردن . (یادداشت مؤلف ). بمجاز ترک کردن . واگذاشتن . از دست دادن : جوانی رفت پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که اینجا همچوبیهودم . خسروی . بهنگام بدرود کردنْش گفت که آزار داری ز من در نهفت ورا کرد بدرود ز ایران برفت سوی زابلستان خرامید تفت . فردوسی . دلش بدرود کرده شادمانی . (ویس و رامین ). نگار خویشتن را کرده بدرود چو گمره در کویر و غرقه در رود. (ویس و رامین ). و مرا در آغوش گرفت و بدرود کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠). در وقت مادر را در کنار گرفت و بدرود کرد. (تاریخ بیهقی ص ١٨٧). همه خواجه احمد را ثنا گفتند و وی را بدرود کردند. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٠). بگفت این وز آب مژه رود کرد ببوسیدش از مهر و بدرود کرد. اسدی . به چشمش خوار گشته زندگانی پس ابراهیم ایشان را بدرود کرد و به بیت المقدس آمد. (قصص الانبیاء ص ٥٠). کرد بدرود باغ بلبل از آنک مر چمن را ز برف ناطور است . مسعودسعد. عافیت خواهی نظر بر منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را. سعدی . ماه کنعانی من مسند مصر آن ِ تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را. حافظ. ♦ بدرود گفتن ؛ وداع کردن . خداحافظ گفتن . ترک کردن : زندگی را بدرود گفتن . تخت و تاج را بدرود گفتن . زن و فرزند را بدرود گفتن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به بدرود کردن شود.