بدروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدروز. [ ب َ ] (ص مرکب ) بدبخت . (ناظم الاطباء) (از ولف ). بدحال . (یادداشت مؤلف ). بدروزگار. تیره بخت . سیه روزگار. مقابل بهروز، نیک روز : همی گفت بدروز و بداخترم بد از دانش آید همی بر سرم . فردوسی . بدو گفت کاندر جهان مستمند کدام است و بدروز ناسودمند. فردوسی . به بدروز همداستانی نکرد که بازوش با زور بود و توان . فرخی . بالجمله خداوندا در وهم نیاید کاحوال من بدروز اینجا بچه سان است . مسعودسعد. ♦ بدروز کردن ؛ بدبخت کردن . بدحال و پریشان کردن : به گرد عالم آوارم تو کردی چنین بدروز و بی چارم تو کردی . نظامی . ♦ بدروز گشتن ؛ بدبخت شدن . بدحال شدن : سپهداران او پیروز گشتند بداندیشان او بدروز گشتند. (ویس و رامین ).