بدروزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدروزی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدبختی . تیره بختی . بدروزگاری : همان بند بلا بر هم شکستم وز آن زندان بدروزی بجستم . (ویس و رامین ). بدان زاری و بدروزی همی گشت چو ماهی چند بر رفتنش بگذشت . (ویس و رامین ). به بدروزی و تنهایی بمیرد پس آنگه دشمنش جایش بگیرد. (ویس و رامین ). علم کز بهر حشمت آموزی حاصلش رنج دان و بدروزی . سنایی .
بدروزی . [ ب َ ] (ص مرکب ) آنکه روزی او به دشواری رسد. بدرزق . (فرهنگ فارسی معین ).