بدری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدری . [ ب َ ] (اِ) بدره که خریطه ٔ زر و پول است . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). خریطه ای باشد که طولش از عرض اندک بیشتر باشدو آن را از چرم و گلیم و شال کنند و بدوزند و زر و پول در آن پر کنند و از جایی به جایی ببرند و آن را بهندی بوری گویند. (از فرهنگ جهانگیری ) : جبه ای خواهم و دراعه نخواهم زرو سیم زآنکه بهتر بود آن هر دو ز پانصد بدری . سنایی (از فرهنگ جهانگیری ).
بدری . [ ب َ ] (حامص ) بدر بودن . ماه تمام و دوهفته بودن . حالت ماه دوهفته : مه نو تا به بدری نور گیرد چو در بدری رسد نقصان پذیرد. نظامی . و رجوع به بدر شود.
بدری . [ ب َ را ] (ع اِ) پیشی و سبقت : و استقیناالبدری ؛ ای مبادرین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).