بدلگامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدلگامی . [ ب َ ل ِ ](حامص مرکب ) عمل بدلگام . سرکشی . توسنی : تو رایض من به خوشخرامی من توسن تو به بدلگامی . نظامی . ♦ بدلگامی کردن ؛ سرکشی و نافرمانی کردن : چو تازی فرس بدلگامی کند خر مصریان را گرامی کند. نظامی . نازک اندام سرخوشی می کرد بدلگامی و سرکشی می کرد. سعدی (هزلیات ).