بدلگام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدلگام . [ ب َ ل ِ ] (ص مرکب ) اسب بدلجام باشد یعنی هیچ دهنه را قبول نکند. (برهان قاطع). اسب سرکش . (انجمن آرا) (آنندراج ). بددهنه و سخت سر. (ناظم الاطباء). مقابل خوش لگام . (یادداشت مؤلف ) : و گفت هیچ ستوری بدلگام سخت تر از نفس بد در دنیا نیست . (تذکرةالاولیاء). از این توسنی به که باشیم رام که سیلی خورد مرکب بدلگام . نظامی . مرا کمند میفکن که خود گرفتارم لویشه بر سر اسبان بدلگام کنند. سعدی . حذر واجب است از کمیتت مدام که هم بدرکاب است و هم بدلگام . نزاری قهستانی . ◄ کنایه از مخالف و خلاف کننده باشد یعنی کسی که سر به اطاعت و انقیاد فرونیارد. (برهان قاطع) (از انجمن آرا) : بنالید کای طالع بدلگام بگرمابه پختم در این زیر خام . سعدی .