بدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدل . [ ب َ ] (ع مص ) تغییر. تغییر دادن . (از اقرب الموارد). ◄ عوض و جانشین کردن . جانشین کردن چیزی باچیز دیگر. (از اقرب الموارد): بدلت الثوب بغیره بدلاً؛ عوض کردم آن جامه را با غیر آن . (ناظم الاطباء).
بدل . [ ب ِ ] (ع اِ) هرچه بجای دیگری بود.بَدَل . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) . ◄ (ص ) شریف و کریم . (ناظم الاطباء). شریف و کریم . (از ذیل اقرب الموارد). بزرگوار بخشنده . (شرح قاموس ). رجل بدل ؛ مرد شریف و کریم . (منتهی الارب ). ج، ابدال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به بَدَل شود.
بدل . [ ب َ دَ ] (ع اِ) هرچه بجای دیگری بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آنچه بجای دیگری ایستد. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). خلف . (از اقرب الموارد). قیض . عوض . عقبة. (از منتهی الارب ). عوض و گهولی و هرچیز که بجای دیگری واقع شود. نایب و قائم مقام : بدل ِ آن، بجای آن . (ناظم الاطباء). بدیل . جای ِ. بجای ِ. بدل ِ آن ؛ بجای آن . بدل ِ چیزی ؛ بجای ِ آن . ببدل ِ؛بجای ِ. (از یادداشتهای مؤلف ). جانشین : آن گرد یل فکن که به تیر و سنان گرفت اندر نهاله گه بدل آهوان هزبر. ابوطاهر خسروانی . خاقان از ایشان سرگزیت ستاند ببدل ِ خراج . (حدود العالم ). پس پند پذیرفتم و این شعر بگفتم از من بدل خرما بس باشد کنجال . ابوالعباس . سوری ! تو جهان را به دل ماتم سوری زیرا که جهان را بَدَل ِ ماتم سوری . لبیبی (از مؤلف لغت نامه ). معتصم ... می گوید: بودلف قاسم را مکش و تعرض مکن و بخانه بازفرست که اگر بکشی ترا بدل وی بکشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٣). خواجه احمد عبدالصمد را بخواندند و وزارت دادند پسرش را بدل وی بنزدیک هرون فرستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٢). گر از تخم هرچش دهی زینهار یکی را بدل بازیابی هزار. اسدی . خیز و بینداز به یک سو پشیز تا بدلت زر بدهم جعفری . ناصرخسرو. بدل شخص جان همی کاهم بدل اشک خون همی بارم . مسعودسعد. بدل بانگ قمری و بلبل نغمه ٔ چنگ و لحن طنبور است . مسعودسعد. چه یگانه ایست کو را به سه بعد در دو عالم ز حجاب چارعنصر بدلی بدر نیاید. خاقانی . جامت بدل مصحف پنج آیت زر دارد مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر. خاقانی . جور نگر کز جهت خاکیان جغد نشانم بدل ماکیان . نظامی . ♦ بدل آمدن ؛ بدل شدن . جانشین کسی گشتن : بدل من آمدم اندر جهان سنائی را بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد. خاقانی . ♦ بدل جستن ؛ عوض جستن : بدل مجوی که بر تو بدل نمی جویم دگر مشو که غم تو دگر نمی گردد. خاقانی . ♦ بدل دادن ؛ چیزی را بجای دیگری دادن . (ناظم الاطباء). عوض . (تاج المصادر بیهقی ) : بدل داد از شکوفه و برگ و میوه عم و خال و تبار و دودمانت . ناصرخسرو. ♦ بدل شدن ؛ عوض شدن . جای چیز با جای چیز دیگری عوض شدن . تغییر حال دادن : ماه را تا بدل شود هر ماه شکل سیمین سپر به زرین داس . مسعودسعد سلمان . چشم بهی مدار که در چشم روزگار آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان . خاقانی . چشم مسافر که بر جمال تو افتد عزم رحیلش بدل شود به اقامت . سعدی . ♦ بدل فراغت ؛ رشوه ای که به کسی جهت فایده دهند. (ناظم الاطباء). ♦ بدل کردن ؛ معاوضه کردن و گهولیدن . (ناظم الاطباء).ابدال . (تاج المصادر بیهقی ). تبدیل . (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). عوض کردن . استبدال . استیهار. بگردانیدن . برگردانیدن . بازگردانیدن . تعویض . (یادداشت مؤلف ) : بدل کرده جهان سفله هستی را بناهستی فرومانده بدین کار اندرون گردون چو شیدائی . ناصرخسرو. به لاله بدل کرده گردون بنفشه به پیروزه بخرید یاقوت اصفر. ناصرخسرو. ستم را بشفقت بدل کرده نیز بسا مشکلی را که حل کرده نیز. نظامی . چو خسرو دید کایام آن عمل کرد کمند افزود و شادروان بدل کرد. نظامی . دوتا کرد از غمش سرو روان را به نیلوفر بدل کرد ارغوان را. نظامی . چون وزیر ماکر بداعتقاد دین عیسی را بدل کرد از فساد. مولوی . وجود خلق بدل می کنند ورنه زمین همان ولایت کیخسرو است و پور قباد. سعدی . شرف خاندان دولت و ملک خانه تحویل کرد و خرقه بدل . سعدی . ♦ بدل گردانیدن ؛ عوض کردن : اکنون از خدای عزوجل و از شما می پذیرم که هررنج که از وی بردید براحت بدل گردانم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٦). ♦ بدل گردیدن ؛ عوض شدن : پوست برتو همی بدل گردد گاه دیگر شوی و گاه دگر. مسعودسعد. ♦ بدل گرفتن ؛ چیزی را بجای دیگر گذاشتن . استبدال، تبدل ؛ بدل گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ). (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ۩ عوض گرفتن : تو خود نظیر نداری و گر بود بمثل من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست . سعدی (بدایع). ♦ بدل گشتن ؛ عوض شدن : نبینی که چون بازگشتی بساعت براحت بدل گشت رنج درازش . ناصرخسرو. ♦ بدل مال ؛ معاوضه ٔ مال . (ناظم الاطباء). ۩ قیمت مال . (ناظم الاطباء). ۩ دلالی . (ناظم الاطباء). ♦ بَدَل ِ ما یَتَحلَّل ؛ عوض چیزی که تحلیل می شود از بدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آن چه از غذا که هضم شود و جانشین مافات گردد. تغذیه ٔ سلولی . (فرهنگ فارسی معین ج ٤). ♦ بدل یافتن ؛ عوض یافتن : بدل یابی ار سوی من بنگری ز ارزیز و ملقیت سیم حلال . ناصرخسرو. در خراسان دلش سنجر همت چو نشست بدل سنجر سلطان به خراسان یابم . خاقانی . عمر بر آن فرش ازل بافته آنچه شده باز بدل یافته . نظامی . ◄ (اصطلاح نحو) یکی از توابع است . و آن تابعی است که مقصود از حکم است در حالی که حکم به متبوعش نسبت داده می شود چنانکه گویند «قبلت زیداً یده » که بوسه دادن در واقع به دست واقع شده در حالی که به زید که متبوع است نسبت داده شده است . بدل بر چهار قسم است : ١ -بدل کل از کل که بدل مطابق مبدل منه است یعنی ذاتش عین ذات مبدل منه است . مانند مررت باخیک زید. ٢ - بدل بعض از کل مانند قبلت زیداً یده و اکلت الرغیف ثلثه . ٣ - بدل اشتمال که مبدل منه مشتمل بر مبدل است مانند اعجبنی زید علمه . ٤ - بدل مباین مانند رأیت رجلا حماراً که گوینده قصد داشته بگوید: رأیت حماراً و اشتباه لفظی کرد و رجل را بر زبان آورده و بلافاصله متوجه اشتباه خود شده و حمار را بدل آن قرار داده است .(از شرح ابن عقیل طبع چهاردهم مصر ج ٢ ص ٢٤٧). و رجوع بهمین کتاب و مبادی العربیة ج ٤ شود. ◄ (اصطلاح صرف ) حرفی که جانشین حرف دیگر شود و ابدال، قرار دادن حرفی است در جای حرف دیگر. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). حروف بدل چهارده است که مجموع در «انجدته یوم سال زط» آمده و حروف بدل که در غیر ادغام شایع است بیست ودو حرف است که مجموع در «لجد صرف شکس امن طی ثوب عزته » آمده . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و شرح ابن عقیل چ ١٣ مصر ج ٢ ص ٤٣١ و اِبدال شود. ◄ (اصطلاح کشتی ) دفع هر بند که آن در عرف هند تور گویند. (از بهار عجم ) (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) : دارد آن پیر جهان دیده ٔ پر فن ماهر هر فنی را بدلی همچو فلک در خاطر. میرنجات (از آنندراج ). ◄ یکی از اَبدال . مفرد ابدال (= صلحا و خاصان خدا). و رجوع به اَبدال و آثارالباقیه ٔ بیرونی ص ٢١ شود. ◄ در تداول فارسی زبانان، ساختگی . برساخته . مصنوع . عملی . قلب . غیراصیل . ناسره .مزور. الم . جلب . قلابی . مقابل اصل . (از یادداشتهای مؤلف ) : چون از سره بدل نتوانست فرق کرد انگاشت زآن اوست بیک وزن و یک عیار. سوزنی . ♦ بدل زری ؛ در تداول عامه، سکه ای که سیم و یا زر آن اصل نباشد و برساخته و عملی باشد. (یادداشت مؤلف ). ج، ابدال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (شرح قاموس ). ◄ تاوان . (یادداشت مؤلف ). ◄ فدیة. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). و رجوع به فدیة شود.