بدندان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدندان . [ ب ِ دَ ] (ص مرکب ) صاحب دندان . دندان دار. بادندان : گرانجانی که گفتی جان نبودش بدندانی که یک دندان نبودش . نظامی . ◄ لایق و مناسب . (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (ازانجمن آرا) : لب و دندان ترا سجده برم چون پروین کز جهان ای مه تابان تو بدندان منی . اثیر اخسیکتی (از انجمن آرا). هستند شاهدان شکرلب بعهد تو لیکن از آن میانه بدندان من تویی . اثیر اخسیکتی (ازانجمن آرا).