بدگویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدگویی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدحرفی . غیبت و تهمت و افترا. (ناظم الاطباء). ذم . وقیعه . نقیض ستایش . (یادداشت مؤلف ) : نه بدگفتم نه بدگوییست کارم وگر گفتم یکی را صدهزارم . نظامی . ♦ امثال : عاقبت بدگویی دشمنی است . ♦ بدگویی کردن ؛ عیب و نقص کسی را گفتن . درباره ٔ کسی بدگفتن : پس بدگویان در حق اسفندیار بدگویی کردند و نمودند که او طلب پادشاهی می کند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥١).و میان وی (سیاوش ) و افراسیاب بدگویی کردند و افراسیاب او را بکشت . (تاریخ بخارا ص ٢٨).