بدگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدگوی . [ ب َ ] (نف مرکب ) بدگو. عیب گو. مفتری . آنکه فحش و زشت می گوید. (از ناظم الاطباء). هُمَزة. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . لماز. هماز. نمام . (یادداشت مؤلف ) : نکرد اندرین داستانها نگاه ز بدگوی و بخت بد آمد گناه . فردوسی . ز گفتار بدگوی و از نام و ننگ هراسان بود سر نپیچد ز جنگ . فردوسی . یکی چاره سازم که بدگوی من نراند بزشت آب در جوی من . فردوسی . بدگوی او نژند و دل افکار و مستمند بدخواه او اسیر و نگونسار و خاکسار. فرخی . دشمن و بدگوی او را آب سرد آتش سوزنده بادا در دهان . فرخی . پیوسته باد عزت و فر و جلال او بدگوی را بریده زبان و گسسته دم . فرخی . پشت بدخواهان شکن بر فرق بدگویان گذر پیش بت رویان نشین نزدیک دلخواهان گراز. منوچهری . دوستی میان دو تن بصلاح باشد چند بدگوی در میانه نشود. (نقل از تاریخ سیستان ). خداوند به گفتار بدگویان او را به باد ندهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٦). مده نزد خودراه بدگوی را نه مرد سخن چین دوروی را. (گرشاسب نامه ). مر بنده ات را دشمن و بدگوی بسی هست زآن بیش کجا هست بدرگاه تو مهمان . ناصرخسرو. اگر بدگوی نزدیک تو آید بران او را که نزدیکت نشاید. ناصرخسرو. پس بدگویان در حق اسفندیار بدگویی کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥١). سوفرا را با چندین نیکویی بجای قباد، از گفتار بدگویان بکشت . (مجمل التواریخ و القصص ). تا هیچ بدگوی میان ما راه نیابد. (تاریخ بخارا ص ١٠٣). مده بدگوی را نزدیک خود جای که هر روزت بگرداند به صد رای . عطار. نکویی کن که دولت بینی از بخت مبر فرمان بدگوی بدآموز. سعدی . چون بخت نیک انجام را با ما بکلی صلح شد بگذار تا جان می دهد بدگوی بدفرجام را. سعدی . گرت اندیشه می باشد ز بدگویان بی معنی ز معنی معجری بربند و چون اندیشه بیرون آی . سعدی (خواتیم ). ازطعنه ٔ بدگویان ناچار گذر نبود عیسی چه محل دارد جایی که خران باشند. ابن یمین . بکام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم . حافظ. و رجوع به بدگو و ترکیبات در حرف گ شود.