بدیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدیل . [ ب َ ] (اِخ ) نام خاقانی شروانی . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) : بدل من آمدم اندر جهان سنایی را بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد. خاقانی .
بدیل . [ ب ُ دَ ] (اِخ ) نام چند تن صحابی و چند تن محدث است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رجوع به الاصابة و امتاع الاسماع شود.
بدیل . [ ب َ ] (ع اِ) هرچه بجای دیگری بود. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). بدل چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).بدل . عوض . ج، ابدال و بدلاء. یقال : «هذا بدیل ماله عدیل ». (از اقرب الموارد). خلف از چیزی یا کسی . آنکه تواند بجای دیگری بود. (یادداشت مؤلف ) : جشن فریدون خجسته باد و همایون بر عضد دولت آن بدیل فریدون . فرخی . در جهانداری بملک و در عدو بستن بجنگ هم سلیمان را قرینی هم فریدون را بدیل . فرخی . از جهان علم و دین بری وین جا حکمت و پند ماند از تو بدیل . ناصرخسرو. ور جز در تست بوسه جایم پس من نه بدیل بوالعلایم . خاقانی . بدیل دوستان گیرند و یاران ولیکن شاهد ما بی بدیل است . سعدی (طیبات ). ♦ بدیل یافتن ؛ عوض یافتن . چیزی را بجای چیز دیگر بدست آوردن : شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب . رودکی (احوال و اشعار رودکی، نفیسی ص ٩٦٩).