بدیهة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدیهة. [ ب َ هََ ] (ع اِ) آغاز: لک البدیهة؛ یعنی تراست آغاز کردن . ◄ ناگاه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مفاجاة. (از اقرب الموارد). حدیث : من رآه بدیهةً هابه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سخن بی اندیشه، یقال هو ذوبدیهة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سخن نااندیشیده . (مهذب الاسماء): اجاب علی البدیهة؛ پاسخ گفت نااندیشیده . (از اقرب الموارد). و رجوع به بدیهه شود.
بدیهة. [ ب َ هََ ] (ع مص ) ناگاه و نااندیشیده آمدن . (از منتهی الارب ). بی اندیشه آمدن سخن و ناگاه آمدن چیزی . (غیاث اللغات ). بَده . بَداهَة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بده . (از اقرب الموارد). و رجوع به بده و بداهة و بداهت شود.
بدیهه . [ ب َ هََ / هَِ ] (از ع، اِ) ناگاه و نااندیشیده گفتن چیزی و یا خواندن شعری . هر چیزی که بگویند و یا بکنند بدون تأمل و تفکر و بدون یادآوری و فی الفور. ناگاه . بخیال خود. زودانداز. (ناظم الاطباء). بدیهة. بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن . نیندیشیده . (فرهنگ فارسی معین ). در اصطلاح بلغاء آن است که منشی یا شاعر کلام را بی رویت و فکر انشاء کندو این را ارتجال نیز نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). انشای شعری یا لطیفه ای بحسب مقتضای مقام بی فکر وتأمل . (از آنندراج ). گفتن سخنی یا شعری یا لطیفه ای بحسب مقتضای مقام بی فکر و تأمل . (از آنندراج ). گفتن سخنی یا شعری بی تهیه . چُست گویی . (یادداشت مؤلف ) : صابی از بدیهه ٔ خاطر و عجاله ٔ وقت این سه بیت بدو داد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٢٥٤). با او به بدیهه خوش درآمد چون یافت حریف خوش برآمد. نظامی . ◄ شعر مرتجل . (یادداشت مؤلف ). شعری که بی اندیشیدن گفته شود : و یکی بود از ندیمان این پادشاه (امیر محمد)... بگریست و پس بدیهه ٔ نیکوگفت . (تاریخ بیهقی ). ◄ (ق ) ناگاه . (ناظم الاطباء). ناگاهان . (یادداشت مؤلف ). حادثه و اتفاق ناگهانی . (ناظم الاطباء) : بر تو چه بجز بدیهه مردن برمن چه بجز درود و تکبیر. سوزنی (از یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) آغاز : و الا جهانیان را مقرر است که بدیهه ٔ رای واول فکرت شاهنشاه دنیا... راهبر روح قدس است . (کلیله و دمنه ). ♦ بدیهه جواب ؛ آن که بی اندیشیدن پاسخ گوید : اما عظیم داهی بود و دانا و حاذق و کافی رای و بدیهه جواب . (سندبادنامه ص ٣٠٨). ♦ بدیهه دُر باریدن ؛ بی تأمل و اندیشیدن سخنی یا شعری گفتن . شعری مرتجل سرودن : بدیهه همی بارم از خاطر این در کزو سمعها بحر عمان نماید. خاقانی . ♦ بدیهه گفتن ؛ ناگهان و بی اندیشه گفتن . (ناظم الاطباء) : او نیز بدیهه ای روانه گفتی به نشان آن نشانه . نظامی . بر هر سخنی بخنده ٔ خوش می گفت بدیهه ای چو آتش . نظامی . گاه از قصبت صحیفه شویم گه با رطبت بدیهه گویم . نظامی . ♦ بربدیهه ؛ بی اندیشه . برارتجال . و رجوع به ماده ٔ بعد شود.