بر خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر خوردن . [ ب ُ خوَر / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) برخوردن اوراق قمار؛ زیر و رو شدن آنها. رجوع به بر شود.
برخوردن . [ ب َ خوَر / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) برخوردار شدن . منتفع شدن . نفعیاب شدن . (غیاث اللغات ). تمتع. استمتاع . فایده دیدن . تمتع بردن . متمتع شدن . بهره بردن . بهره مند شدن . سود بردن . استفاده کردن . کام یافتن . کامیاب شدن . حظ بردن . حظ در نعمت ها و امیدها برگرفتن . (شرفنامه ٔ منیری ) : همه وادیج پرانگور و همه جای عصیر زانچه ورزید کنون بربخورد برزگرا. شاکر بخاری . برنجد یکی دیگری برخورد بداد و ببخش کسی ننگرد. فردوسی . بدو گفت برخوردی از رنج خویش همه ساله شادان دل از گنج خویش . فردوسی . سپاسم ز یزدان که دادم خرد روانم همی از خرد برخورد. فردوسی . چو ما رفته باشیم کیفر برند نه بس روزگار از جهان برخورند. فردوسی . برخور از بخت جوان و برخور از ملک جهان برخور از عمر دراز و برخور از روی نگار. فرخی . به دل برخور زبت روئی که او را خوانده ای دلبر ببر درکش نگارینی که آنرا خوانده ای جانان . فرخی . گهی از دست او می خور گهی از دو لبش برخور گهی از روی او گل چین گهی از زلف او ریحان . فرخی . بهمه کامهای خویش برس وز تن و جان و از جهان برخور. فرخی . برخوردن تو باشد از دولت و از نعمت از مجلس شاهانه از لعبت فرخاری . منوچهری . بنورش خورد مؤمن از فعل خود بر بنارش برد کافر از کرده کیفر. ناصرخسرو. ز شعر حجت و از پندهایش بربخوری اگر درخت دل تو ز عقل بردارد. ناصرخسرو. تا کی تو بتن برخوری از نعمت دینار یکچندبجان از نعم دانش برخور. ناصرخسرو. بدین و دنیا برخور خدایرا بشناس که سنتش همه عدلست و رحمت و کرم است . ناصرخسرو. برخور ز دوام عمر کز عالم در عهد تو کم نگردد آثارم . مسعودسعد. و هیچ برنخورد [ شیرویه ] از پادشاهی . (مجمل التواریخ ). ز وصل یار دلبر برنخوردم ز هجر دوست برخوردار بودم . سید حسن غزنوی . هرچند که هیچ برنخورد از تو دلم هرگز نشود بمهر سرد از تو دلم . سوزنی . خلق عالم از تو برخوردار و خواهان از خدا تا تو از اقبال و از بخت جوانی برخوری . سوزنی . بهاری داری از وی برخور امروز که هر فصلی نخواهد بود نوروز. نظامی . برخور از این مایه که سودش تراست کشتنش او را و درودش تراست . نظامی . اینهمه چی ؟ تا کرمش بنگرند خار نهند از گل او برخورند. نظامی . کجا زو برتواند خورد عاشق کزو ناز است و از عاشق نفیر است . عطار. در گنه او از ادب پنهانش کرد زان گنه برخود زدن او برنخورد. مولوی . ظلم آری بد بری جف القلم عدل آری برخوری جف القلم . مولوی . نقد حال خویش را گر پی بریم هم ز دنیا هم ز عقبی بر خوریم . مولوی . ندانست از آن دانه برخوردنش که دهر افکند دانه برگردنش . سعدی . گرت دوست باید کزو برخوری نباید که فرمان دشمن بری . سعدی . درخت ز قوم ار بجان پروری مپندار هرگز کزو برخوری . سعدی . چو گفتند نیکان به آن نیک مرد تو برخور که بیدادگر برنخورد. سعدی . گر تو خواهی که برخوری از عمر خلق را هم جز این تمنا نیست . ابن یمین . تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده ٔ من شو و برخور ز همه سیم تنان . حافظ. خوبان جهان صید توان کرد بزر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد بزر. حافظ. چه خوش وقت است و خرم روزگاری که یاری برخورد از وصل یاری . جامی . جان تازه میشود ز لب روح پرورت هرکس که برخورد بتو از عمر برخورد. صائب . از تو تا دوریم از ما دور میگردد حیات با تو چون برمی خوریم از زندگی برمی خوریم . صائب . ♦ برخوردن گرفتن ؛ استمتاع . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ میوه خوردن : بسا کس که برخورد و هرگز نکاشت بسا کس که کارید و بر برنداشت . اسدی (گرشاسب نامه ). الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کزو برخوری . سعدی . ◄ ملاقی شدن . ملاقات کردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تصادف کردن . پیوستن و رسیدن کسی . (آنندراج ) : جان تازه میشود ز لب روح پرورت هرکس که برخورد بتو از عمر برخورد. صائب . از تو تا دوریم از ما دور میگردد حیات با تو چون برمی خوریم از زندگی برمی خوریم . صائب . هرکس دعا کند باجابت قرین شود در هر کجا بیکدگر احباب برخورند. صائب . جدا ازخود نشستم آنقدر تنها بیاد او که با خود روبرو برخوردم و نشناختم خود را. شفایی (از آنندراج ). ♦ برخوردن به امری و مطلبی ؛ فهمیدن آن . دریافتن . یافتن مطلب . ملتفت شدن . متنبه شدن . متذکر شدن . دانستن . بناگاه دانستن . آگاه شدن ؛ شما بمعنی این عبارت برنخورده اید. (یادداشت مؤلف ). ♦ برخوردن بکسی ؛ گران آمدن او را. آزرده شدن او. (یادداشت مؤلف ). ناملایم طبعو مقام او شدن . توهین بخود شمردن . ♦ برخوردن گفتار یا کردار برکسی ؛ ناگوار آمدن به او. گران آمدن به او؛ او چیزی گفت که به من برخورد. (یادداشت مؤلف ). ♦ گرم برخوردن ؛ با مهربانی و لطف و گشاده روئی با کسی روبرو شدن : اگر بسوختگان گرم برخوری چه شود که شعله نیز به تعظیم خار برخیزد. صائب . ◄ زده شدن چیزی بر چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تصادف کردن . (یادداشت مؤلف )؛ حجاف ؛ برخوردن دلو بر چاه و ریختن آب از آن . (منتهی الارب ). ◄ دچار شدن . (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
قاطی شدن، مخلوط شدن راه یافتن