برآورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برآورده . [ ب َ وَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) صنیع. مصنوع . ساخته . ساخته شده : این از برآوردگان فلان است از ساخته ها و از صنایع اوست . (یادداشت بخط مؤلف ). صنیع؛ کار ساخته و برآورده . (منتهی الارب ) : تهمتن یکی خانه از خاره سنگ برآورده دید اندر آن جای تنگ . فردوسی . دین سرایی است برآورده ٔ پیغمبر تا همه خلق بدو در به قرار آید. ناصرخسرو. ◄ مسدود شده : ز دیده بر دلم آمد ز دل بدر نرود که شد بخون دل آن رهگذر برآورده . صائب . ◄ بر برده . بالا برده . بلند کرده . رفیع. مرفوع : عزیز را میدانی بود سه میل راه و دوصد گز پهنای وی پنجاه گز برآورده از چوب صندل و آبنوس . (قصص الانبیاء). ♦ برآورده چرخ ؛ چرخ مرفوع، چرخ رفیع و بلند : در هیزم و گندم و گوسپند ببست این برآورده چرخ بلند. فردوسی . الا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند. فردوسی . ♦ برآورده دست ؛ دست برداشته . دست به مقابل صورت بالا آورده برای دعا : مگر هفتصد مرد آتش پرست همه پیش آذر برآورده دست . فردوسی . ♦ برآورده سر ؛ رفعت و قدر و بلندمقامی یافته و سرافراز : که ارجاسب را بود مهتر پسر بخورشید تابان برآورده سر. فردوسی . ◄ مستجاب .روا. پذیرفته . مقضی . مقضیة. درگیر شده . مقبول . قبول شده . ◄ شخصی که امرا و سلاطین او را بلندمرتبه گردانیده باشند. (برهان ). برکشیده : آنرا که برآورده ٔ تو بود برآورد و ز جمله ٔ یاران دگر کرد مقدم . فرخی . ◄ پرورده : وزو مایه ٔ گوهر آمد چهار برآورده بی رنج و بی روزگار. فردوسی . ◄ پرورش یافته . تربیت شده . بارآورده .مربی . کسی که پادشاهان او را تربیت کرده و پرورده وبزرگ کرده باشند. (انجمن آرای ناصری ) : چه بادافره است این برآورده را چه سازیم درمان خودکرده را. فردوسی . تو این بنده ٔ مرغ پرورده را بخواری و زاری برآورده را. فردوسی . ◄ بچیزی عادت نموده . ◄ از هم جدا ساخته . (برهان ). حنطة صوله ومصوّلة؛ گندم برآورده و پاکیزه . ◄ در برگرفته . (برهان ) (منتهی الارب ). ◄ تقلید کرده، چه برآوردن بمعنی تقلید کردن هم آمده است . (از برهان ). ◄ (اِ) دیوار عمارت . (برهان ). ◄ قلعه و حصار. (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بنا و اساس . (برهان ). بنای بلند و حصار و عمارت عالی . بنای بلند. (آنندراج ) : بدرگاه شاه آفریدون رسید برآورده ای دید سر ناپدید. فردوسی . برآورده ای دید سر در هوا پر از مردم و ساز و جنگ و نوا. فردوسی . سپه را بهامونی اندر کشید برآورده ای دید کامد پدید. فردوسی . برآورده ای دید سر درهوا بدر بر فراوان سلیح و نوا. فردوسی .