برافروخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافروخته . [ ب َ اَ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) روشن شده . ◄ مشتعل شده . ◄ آتش گرفته . (ناظم الاطباء). ◄ خشمگین شده . ◄ رایج . بارونق : رونده بدانگه بود کار من برافروخته تیزبازار من . فردوسی . شعرا را بتو بازار برافروخته بود رفتی و با تو بیکبار برفت آن بازار. فرخی . رجوع به برافروختن و افروخته شود.
مترادف و متضاد واژهدان
مشتعل، شعلهور، روشن خشمآلود، خشمگین، غضبناک، متغیر
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی