برافروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافروختن . [ ب َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) افروختن . مشتعل ساختن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شعله ور ساختن . شعل . اشعال . تشعیل . (منتهی الارب ). ◄ افزایش دادن . بالا بردن : صفت معجونی که خداوند فالج را تب آرد و حرارت را برمی افروزد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جسم حرارت غریزی را بجنباند و برافروزد و بدان سبب دل گرم شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چنانکه پندارد که از خواهانی و جویایی او هرآن کار را، حرارت غریزی او بر می افزود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ روشن کردن . (ناظم الاطباء). منور ساختن . فروغ بخشیدن . فروزان کردن . نور بخشیدن . ♦ برافروختن موم ؛ عبارت است از گفتن سخن نرم . (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه ). ♦ برافروختن نام ؛ کنایه از مشهور وبلندآوازه کردن : بخاک اندر افکند ارجاسب را برافروخت او نام گشتاسب را. فردوسی . ◄ افروخته شدن . مشتعل شدن . ملتهب شدن . شعله کشیدن .لازم و متعدی بکار رود : گه ز بالا سوی پستی بازگردد سرنگون گه ز پستی برفروزد سوی بالا برشود. فرخی . ◄ روشن شدن . منور گشتن . فروزان شدن . ◄ سرخ و گلگون شدن رخسار، از شادی و نشاط و یا شرم یا بیماری یا خشم : ببالید قیصر ز گفتار اوی برافروخت پژمرده رخسار اوی . فردوسی . برافروخته رخ ز بس خشم و درد به کس رای گفتار از بن نکرد. فردوسی . ز گفتار او رخ برافروخت شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه . فردوسی . برافروخت رخ زان سخن ماه را چنین پاسخ آورد دلخواه را. اسدی . عبدمناف را از این سخن روی برافروخت و شادمان گشت . (مجمل التواریخ ). قاروره بخواست و بنگریست رویش برافروخت و گفت ... (چهار مقاله ). برهمن ز شادی برافروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده خوی . سعدی . استحماش ؛ برافروختن از خشم . احتدام ؛ برافروختن از غضب . (منتهی الارب ). ◄ رواج دادن . رواجی دادن . رایج کردن . رونق بخشیدن . رونق دادن . تیز کردن : هر آن کس که ایمن شد از کار خویش بر ما برافروخت بازار خویش . فردوسی . رجوع به افروختن در همین لغت نامه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
روشن کردن، شعلهور ساختن، مشتعل ساختن (متضاد: خاموش کردن) برافروخته شدن، به خشمآمدن، خشمگین شدن، غضبناک شدن (متضاد: آرامشدن) سرخ شدن