براندیشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
براندیشیدن . [ ب َاَ دَ ] (مص مرکب ) اندیشیدن . فکر کردن : چون نامه ٔ مردان بدو رسید براندیشید و صلح اجابت کرد بر پانصد هزاردرم وصد غلام ... (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). بکردار بد هیچ مگشای چنگ براندیش از دوده و نام و ننگ . فردوسی . می خواه و طرب جوی و زبهر طرب خویش می را سببی ساز و براندیش و برآغال . فرخی . گر براندیشی بریدستی ره دور و دراز چون نیندیشی که این رفتن بدینسان تا کجا. ناصرخسرو. ◄ ترسیدن . بیم داشتن . واهمه کردن : نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا. فردوسی . تو ای بهمن جادوی تیره جان براندیش از کردگار جهان . فردوسی . چون از آن روز برنیندیشی که بریده شود در او انساب . ناصرخسرو. براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازی شب . سعدی . رجوع به اندیشیدن شود.