براندودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
براندودن . [ ب َ اَ دَ ] (مص مرکب ) مالیدن . اندودن : همه یال اسب از کران تا کران براندوده مشک و می و زعفران . فردوسی . بزد مهره در جام بر پشت پیل زمین را تو گفتی براندود نیل . فردوسی . چو گرفته شود آن کشور سنگین، ده و شهر سنگدل باش و در رحم براندای به قیر. سوزنی . چو بازو قوی کرد و دندان سطبر براندایدش دایه پستان بصبر. سعدی .