بررسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بررسته . [ ب َرْ، رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مطلق نباتات و گیاه بی ساق باشد.(آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا). گیاه تنه دار و غیرتنه دار. (شرفنامه ٔ منیری ). مقابل بربسته بمعنی جماد. ضد بربسته . (شرفنامه ٔ منیری ) : عضدالدوله تمثال آن بر در شیراز در محلی موسوم به سوق الامیر به اتمام فرمود... ملک قوزاز را فرمود چون می بینی، ملک قوزاز گفت امثال این مواضع و متنزهات به دوام عیش و ثبات عشرت امیر آراسته باد و جهت ابداع عجائب اشکال واستحداث غرائب برین سؤال ذات معلی باقی و پابسته این از مقوله ٔ فعل است و آن از قبیل انفعال یعنی بربسته دگر باشد و بررسته دگر. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). میگفت بدندان بتم عقد درر من هم چو توام لطیف و پاکیزه گهر خندان خندان بنازگفتش خاموش بررسته دگر باشد و بربسته دگر . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). ◄ کنایه از مردم بی ادب . (برهان ) (آنندراج ).
بررسته . [ ب َرْ، رَ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) (از: بر +رسته بمعنی رها شده و برآمده ). رجوع به رسته شود.