برفروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفروختن . [ ب َ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) مخفف برافروختن .روشن کردن . مشتعل ساختن . شعله ور ساختن : هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. بوشکور. ز نفطسیه چوبها برفروخت بفرمان یزدان چو هیزم بسوخت . فردوسی . برفروز آذر برزین که در این فصل شتا آذر برزین پیغمبرآذار بود. منوچهری . چنان تَف ّ خنجرجهان برفروخت که بر چرخ ازو گاوماهی بسوخت . (گرشاسب نامه ). چراغی کو شبم را برفروزد به از شمعی که رختم را بسوزد. نظامی . چو شمع شهد شیرین برفروزد شکر در مجمر آنجا عود سوزد. نظامی . نبینی برق کآهن را بسوزد چراغ پیرزن چون برفروزد. نظامی . شبی مست شد آتشی برفروخت نگون بخت کالیو خرمن بسوخت . سعدی . دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ . سعدی . ◄ شادمان کردن : به بوسی برفروز افسرده ای را به بوئی زنده گردان مرده ای را. نظامی . ♦ روان برفروختن ؛ خوشحال کردن : بمادر چنین گفت کای نیکروز روان را بدان خواسته برفروز. فردوسی . ◄ روشن شدن . مشتعل شدن : چو شمع دولت او برفروخت بفروزد بنور عدلش گیتی همه نشیب و فراز. سوزنی . چراغ پیره زن گر خوش نسوزد فتیله برکشد تا برفروزد. نظامی . در بر خود داشت شش ماه و فروخت چون بگفت این زآتش غم برفروخت . مولوی . ♦ دو رخ برفروختن ؛ سرخوش و خرم شدن . آثار شادی و انبساط آوردن بر رخسار : روز جنگ و شغب از شادی جنگ برفروزد دو رخان چون گلنار. فرخی . ♦ دل کسی برفروختن ؛ شادمان شدن : هیونی فرستیم نزدیک شاه دلش برفروزد فرستد سپاه . فردوسی . ۩ او را شادمان کردن . ♦ رخ برفروختن ؛ متأثر شدن . دل سوختن . خشمگین شدن : خردمند را دل بر او بر بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت . فردوسی . ◄ خشمگین شدن : گر او برفروزد نباشد شگفت ازو شاه را کین نباید گرفت . فردوسی . و رجوع به افروختن و برافروختن شود. ◄ آتش بدل داشتن . (یادداشت مؤلف ) : ز پاکیزه جان فرود و زرسب همی برفروزم چو آذرگشسب . فردوسی .