برفرود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفرود. [ ب َ ف ُ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) زیر و زبر. زیر و رو. بالا و زیر. زیر و بالا. (یادداشت مؤلف ). همه ٔ اطراف . بلندی و پستی . بالا و پائین و زیر و زبر. (ناظم الاطباء). ♦ برفرود سخن ؛ فراز و نشیب آن . نیک و بد آن : بکوشم باندازه ٔ دستگاه کنم برفرود سخن را نگاه . شمسی (یوسف وزلیخا). ♦ برفرود کاری ؛ زیر و زبر آن . اختلاف و تمایز آن : خدمت سلطان بجان از شهریاری خوشتر است وین کسی داند که داند برفرود روزگار. فرخی . ◄ ممتاز. متمایز : نبد کهتر از مهتران برفرود بهم در نشستند چون تار و پود. فردوسی . نباید که باشد کسی برفرود توانگر بود تار و درویش پود. فردوسی . ◄ اختلاف . تمایز : بحکمت است و خرد برفرود مردان را وگرنه ما همه از روی شخص همواریم . ناصرخسرو. جهان جای خلاف و برفرود است جز این مر مردمان را نیست کاری . ناصرخسرو. و رجوع به فرود شود.