برپای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برپای . [ ب َ] (ص مرکب ) برپا. قائم . ایستاده . سرپا : ز خوردن همه روز بربسته لب به پیش جهاندار برپای شب . فردوسی . دو اسب اندر آن دشت برپای بود پر از گرد و رستم دگر جای بود. فردوسی . شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهر دل آرای برپای دید. فردوسی . همی بود برپای پردرد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم . فردوسی . همه ٔقوم برپای می بودندی . (تاریخ بیهقی ). گفت ای بتو ملک عشق برپای تا باشد عشق باش بر جای . نظامی . بر زمین بوسش آسمان برجای و آفرینش زجاه او برپای . نظامی . نبینی زان همه یک خشت برپای مدیح عنصری مانده ست بر جای . نظامی عروضی .