برکشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برکشیده . [ ب َ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از برکشیدن . بلند برشده : درختی است این برکشیده بلند که بارش همه زهر و برگش گزند. فردوسی . ◄ برپاشده . ساخته : نگارنده ٔ برکشیده سپهر کزویست پرخاش وآرام و مهر. فردوسی . جور از این برکشیده ایوانست که بر او مشتری و کیوانست . ادیب صابر. سراپرده بسدره سرکشیده سماطینی بگردون برکشیده . نظامی . چون بر آن دود رفت گامی چند خرگهی دید برکشیده بلند. نظامی . پیش آن شاهدان قصربهشت غرفه ای بود برکشیده ز خشت . نظامی . گوی زمین ربوده ٔ چوگان عدل اوست وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم . حافظ. ◄ ترقی یافته . ترقی کرده . بالارفته . بالابرده . نواخته . پرورده : بس کس که شد ز خدمت آن خواجه همچو من هر روز برکشیده و مسعود و بختیار. فرخی . خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ ازیرا که تو برکشیده ٔ خدایی . فرخی . نه برکشیده ٔ او را فلک فروفکند نه راست کرده ٔ او را کند زمانه تباه . فرخی . وزیرزاده ٔ سلطان و برکشیده ٔ او بزرگ همت ابوالفتح سرفرازتبار. فرخی . آنانکه برکشیده ٔ خداوند ماضی اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٢). جهان بخیره کشی بر کسی کشید کمان که برکشیده ٔ حق بود و برکشنده ٔ ما. خاقانی . ◄ آخته . آهیخته . مسلول : بسیم و زر توغنی بودی و بجاه غنی کنون برهنه شدی همچو برکشیده حسام . فرخی . تیغ آفتاب از نیام صبح برکشیده ٔ ارادت او. (سندبادنامه ص ٢). ◄ راست و ببالا بررفته . استوار : بپای پست کند برکشیده گردن شیر بدست رخنه کند لاد آهنین دیوار. عنصری . ◄ بستن . ♦ تنگ برکشیده ؛ آماده و مجهز گشته . مصمم شده : مهرگانت خجسته باد و دلت برکشیده بر اسب شادی تنگ . فرخی .