برگ ریزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگ ریزان . [ ب َ ] (نف مرکب، ق مرکب ) برگ ریز. برگ ریزنده . در حال برگ ریختن : چنین تا به شب برگ ریزان بود وز آشوب هر دد گریزان بود. اسدی . ◄ (اِ مرکب ) بودن آفتاب است در برج میزان که فصل پائیز و خزان باشد. (برهان ) (از آنندراج ). موسم خزان . (غیاث ). خریف . (از دهار). خزان و پائیز و خریف . (ناظم الاطباء). بادبیز. پاذیز. تیر : نشاید ویس من در خاک ریزان شهنشه می خورد در برگ ریزان . (ویس و رامین ). برگ ریزان بهمه حال فرو باید ریخت به قدح آنچه از او برگ نشاط و طرب است . انوری . شرطست که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ ریزان . نظامی . بهنگام آن برگ ریزان سخت فروپژمرید آن کیانی درخت . نظامی . نه چندان تیر شد بر ترگ ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان . نظامی . ◄ کنایه از ایام پیری و آخرهای عمر. (برهان ) (از آنندراج ).