برگ ریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگ ریز. [ ب َ ] (نف مرکب ) برگ ریزنده . برگ ریزان . در حال برگ ریختن : ز توفیدن بوق و از بانگ تیز همه بیشه بد چون خزان برگ ریز. اسدی . ز بس برگ ریزش گه باد تیز گرفتی جهان هر زمان رستخیز. اسدی . ♦ برگ ریز شدن ؛فروریختن برگ به زمین : نشانی از کف دربار او دهد به خزان چو برگ ریز شود بر زمین شجر ز هوا. سوزنی . ◄ (اِ مرکب ) موسم خزان . (غیاث ). خزان . (هفت قلزم ). خریف . پائیز : چون برگ ریز دولت تو شد روان ملک آراست چون بهار همه رهگذار ملک . مسعودسعد. آمد خجسته موسم قربان به مهرگان خون ریز این بهم شد با برگ ریز آن با مهرگان چو نیک فتاد اتفاق عید خونریز و برگ ریز پدید آمد و عیان . سوزنی . درخت وفا را کنون برگ ریز است از این برگ ریز وفا می گریزم . خاقانی . برگ ریز خزان کند انجم باز نقش بهار بندد صبح . خاقانی . این بهار نو ز بعد برگ ریز هست برهان بر وجود رستخیز. مولوی . شکایتها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد. مولوی (از آنندراج ). برگ ریز است شاخ دانش را این خزان را بهار بایستی . عماد فقیه . ♦ برگ ریز عمر ؛ خزان زندگی . دوران کهولت و پیری . هنگام پیری . نزدیک به پایان رسیدن عمر کسی یا چیزی : در برگ ریز عمر عدو صرصر اجل نوروز را طبیعت فصل خزان دهد. ظهیرالدین فاریابی .