برگست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگست . [ ب َ گ َ ] (صوت، ق ) برگس . پرگس . پرگست . به معنی برگس است که معاذاﷲ و خدا نکند باشد. (از برهان ) (از هفت قلزم ) (از آنندراج ). حاشا. حاش . (حبیش تفلیسی ). مباد. معاذاﷲ. دور. دور باد. (یادداشت دهخدا). رجوع به برگس شود : رودکی ار قطب شاعران جهان بود سد ز یکی آر، زو کسائی برگست خاک کف پای رودکی نسزی تو هم بشوی کو بشد چه خائی برغست . کسائی . رودکی استاد شاعران جهان بود صدیک از او تویی کسائی ؟ برگست . کسائی . بهمت چون فلک عالی بصورت چون مه رخشا فلک چون او بود برگست و مه چون او بود حاشا. قطران . برگست من نگفتم داءالشیخ من تحت، آن پسر مناذر گفت . (اغانی ). کسی چو او بود در ملک ؟ هیهات شهی چون او بودبر تخت ؟ برگست . صاحب فرهنگ منظومه . ♦ برگست باد ؛ حاش ﷲ. (یادداشت دهخدا) : برگست باد بر همه کردارهای بد آنک او به نسبت نبی مصطفی بود. غواص . فلما رأینه أکبرنه و قطعن أیدیهن و قلن حاش ﷲ ما هذا بشراً، اًن هذا اًلا ملک کریم . (قرآن ١٢ / ٣١)؛ پس این زنان گفتند حاش ﷲ برگست باد از این که مردم است مگر فرشته است گرامی بدین نیکوئی .(ترجمه ٔ تفسیر طبری ). سخنها که گفتی تو برگست باد دل و جان آن بدکنش گست باد. فردوسی .