بری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بری کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیزار کردن . دور کردن : یکی دخترش بود کز دلبری پری را برخ کردی از دل بری . اسدی . مفلسی من ترا از بر من می برد سرکشی تو مرا از تو بری میکند. خاقانی . ◄ بریدن . برداشتن : سال تا سال همه مدحت او نظم کنم نکند میر دل از مهر چنین بنده بری . فرخی .