بریانک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریانک . [ ب ِرْ ن َ ] (اِ مصغر) مصغر بریان . ◄ مرادف بریان و بریانی، یا در مقام اراده ٔ اندکی از بره یا مرغ بریان بکار رود : یکی روز یعقوب را دل بکاست وزو طبع، بریانکی خورده خواست . شمسی (یوسف و زلیخا). رجوع به بریان شود.
بریانک . [ ب ِ ن َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان غار بخش ری شهرستان تهران . سکنه ٔ آن ١٠٠ تن . آب آن از قنات و محصول آن غلات وصیفی و انگور است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ١).
بریانک . [ ب ِ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرودشت بخش زرقان شهرستان شیراز. سکنه ٔ آن ١١٥ تن . آب آن از قنات و محصول آن غلات و چغندر است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٧).