بزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزار. [ ب ِ ] (ق مرکب ) (از: ب + زار)در حالت زاری . نالان . خروشان . زاری کنان : گرفتش کمربند و افکندخوار خروشی برآمد ز ترکان بزار. فردوسی .
بزار. [ ب َزْ زا ] (ع ص ) بلغت اهالی بغداد، فروشنده ٔ روغن . (ناظم الاطباء). روغن کتان فروش . فروشنده ٔ روغن بزرک . (یادداشت بخط دهخدا). اسم آنکه روغن بزور و دانه میگیرد و می فروشد. (از لباب الانساب ).
بزار. [ ب ُ ] (اِخ ) ابزار، که قریه ای است در دوفرسخی نیشابور، و عامه آنرا بزار گویند. و نسبت بدان بزاری شود. و ابواسحاق ابراهیم بن احمدبن محمد بزاری محدث منسوب به آنجاست . (از معجم البلدان ). و رجوع به مرآت البلدان ج ١ ص ١٩٩ شود.