بزرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ زُ) (ص.)<BR>۱- دارای حجم، وسعت یا کمیت زیاد.<BR>۲- برجسته، نمایان.<BR>۳- بالغ، بزرگسال.<BR>۴- دارای سن بیشتر.<BR>۵- عنوان احترام آمیز برای پدر، مادر، دایی و...<BR>۶- رییس، پیشوا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ زُ) (ص.) ۱- دارای حجم، وسعت یا کمیت زیاد. ۲- برجسته، نمایان. ۳- بالغ، بزرگسال. ۴- دارای سن بیشتر. ۵- عنوان احترام آمیز برای پدر، مادر، دایی و... ۶- رییس، پیشوا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگ . [ ب َ رَ ] (اِ) بزرک . تخم کتان . (ناظم الاطباء). دانه ایست که از آن روغن چراغ گیرند و بعربی کتان گویند. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به بزرک شود.
بزرگ . [ ب ُ زُ ] (اِخ ) لقب خواجه نظام الملک .(تاج العروس از یادداشت دهخدا). لقب محدث جلیل نظام الملک حسن بن علی بن اسحاق بن عباس طوسی، مکنی به ابوعلی، صاحب نظامیه ٔ بغداد، متوفی در سنه ٔ ٤٥٨ هَ . ق . (یادداشت بخط دهخدا). رجوع به خواجه نظام الملک شود.
بزرگ . [ ب ُ زُ ] (اِخ ) (میرزا... قائم مقام ) پدر میرزا ابوالقاسم قائم مقام موسوم به میرزا عیسی و مشهور به میرزا بزرگ . وزیر فتحعلی شاه قاجارو از ادیبان و منشیان عصر خود بود. و رجوع به سبک شناسی ج ٣ و فهرست آن، و قائم مقام و میرزا بزرگ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر (متضاد: بنده، کهتر) خطیر، عظیم، مهیب تنومند، جسیم، عظیمالجثه، کوهپیکر، گنده عریض، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع (متضاد: کمعرض) ارشد
فرهنگ طیفی واژهدان
کبیر، درشت قابلتوجه، زیاد، بسیار، فراوان بیش، بیشتر، زیادتر، افزونتر، اکثر، اغلب، بیشترین، حداکثر، اکثریت، برترین گنده، سنگین جادار، وسیع عمیق بلند قوی توانا بانفوذ فعال بالارونده، متورم، منبسط، بالاترین جلیلالقدر، اجل، خوشنام، شریف، نجیب عمده، برجسته، مهم توسعهطلب نیکو، صاحبشأن، قابل توجه، بیانناپذیر گران، شاق، بالغ، کامل (دارای کمال) آنهمه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه