بزرگ سال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص مر.) سالمند، مسن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص مر.) سالمند، مسن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگ سال . [ ب ُ زُ ] (ص مرکب ) سالخورده . مسن . معمر. بزادبرآمده . (آنندراج ). مسن و کلانسال . (ناظم الاطباء). مقابل خردسال . سالمند. (یادداشت بخط دهخدا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی