بزرگ سالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگ سالی . [ ب ُ زُ ](حامص مرکب ) کلانسالی . (ناظم الاطباء). کبرة. مکبرة. مکبر. (منتهی الارب ). بزرگ سال بودن . سالخورده بودن .
مترادف و متضاد واژهدان
بزرگسالی، سالدیدگی، سالخوردگی، سالمندی، کلانسالی، کهولت (متضاد: خردسالی)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی