بستگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بستگان . [ ب َ ت َ ] (اِ) ج ِ بسته : گو پیلتن نیز پیمان ببست که آن بستگانرا گشاید دو دست . فردوسی . پس آن بستگانرا کشیدند خوار بجان خواستند آنگهی زینهار. فردوسی . چو قادر شدی خیره را ریزخون مزن دشنه بر بستگان زبون . امیرخسرو. ◄ زندانیان . محجوران : هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی چاره ٔ پای بستگان نیست بجز فروتنی . سعدی (غزلیات ). ◄ متعلقان و منسوبان نزدیک شخص : عدد بستگان من به ده میرسد. (فرهنگ نظام ). وابستگان . خویشان .