بشبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشبه . [ ب َ ب َ ] (اِ) بشمه . پوست دباغت نکرده . (رشیدی ). ◄ دانه ای است که دوای چشم است و چشمک و چاکسو نیز گویند. (رشیدی ).
بشبه . [ ب َ ب َ ] (اِخ ) بشبق .بمعنی بشبق است که قریه ای باشد از قرای مرو شاهجهان و بشبق معرب آنست و در این زمان بتعریب اشتهار دارد. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از سروری ).قریه ای بوده از مرو شاهجهان و بسبب معرب آنست . (انجمن آرا). دهیست از مرو بشبق معرب آن، لیکن در قاموس نیز بشبه آورده نه بشبق وظاهراً سهو کرده چه همه جا عربی می آرد نه فارسی و صاحب نصاب بشبق آورده نه بشبه . (از رشیدی ). و رجوع به بشبق و مرآت البلدان ج ١ ص ٢١٢ و معجم البلدان شود.