بشجاییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشجاییدن . [ ب َ دَ ] (مص ) شجاییدن . بشجیدن . یخ زدن . سرمازدن . شجام زدن : صورت خشمت ار زهیبت خویش ذره ای را بخاک بنماید. خاک دریا شود بسوزد آب بفسرد آفتاب و بشجاید. دقیقی . و رجوع به هریک از کلمات فوق در جای خود شود.