بل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) پاشنة پای.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. ] (حرف عطف.) بلکه.
(~.) (اِ.) پاشنه پای.
(~.) ۱- پیشوندی است که بر سر برخی واژهها میآید و معنای بسیاری و فراوانی میدهد، مانند بُلکامه: یعنی بسیار هوس. ۲- در آغاز اسامی خاص میآید مانند: بلحسن = بوالحسن = ابوالحسن. یا در اول اسماء معنی عربی میآید مانند: بلعجب = ابوالعجب یا بلهوس = بوالهوس درمی آید. ۳- (اِ.) (عا.) چیزی که از روی هوا گرفته شود، گرفتن، چیزی را از روی هوا قاپ زدن. ۴- کنایه از: سوءاستفاده کردن از موضوعی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بل . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان باهوکلات، بخش دشتیاری، شهرستان چاه بهار. سکنه ٔ آن ٣٠٠ تن . آب آن از باران و محصول آن غلات و حبوب و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
بل . [ ب ِ ] (فعل امر) کلمه ٔ امر، مخفف بهل، یعنی بگذار، از مصدر هلیدن . (از ناظم الاطباء). مخفف بهل است که امر بر گذاشتن باشد یعنی بگذار. (برهان ). بگذار، مترادف بهل . (شرفنامه ٔ منیری ). بهل بوده و «ها» به کثرت استعمال حذف شده «بل » مانده است . (از فرهنگ خطی ). بل = ول، مخفف بهل، و آن امر از هشتن و هلیدن است به معنی بگذار. (از فرهنگ فارسی معین ) : بل تا جگرم خشک شود وآب نماند بر روی من آبیست کزو دجله توان کرد. آغاجی . بل تا کف پای تو ببوسم انگار که مهر لالکایم . سنائی . گفتم به ترک نان سپید سیه دلان بل تا فنای جان بودم در فنای نان . خاقانی . مرا گفتی بگو حال دل خویش دلت خون میشود بل تا نگویم . شرف شفروه (از آنندراج ). و رجوع به هشتن شود.
بل . [ ب ِ ] (اِ) ثمری است که پوست این را «شل » خوانند و شحم این را «بل » و تخم این را «تل ». (از الفاظ الادویه ). میوه ای هندی است مانند قثاء کبر و گویند مانند انار است و گویند نار هندی است و گویند نار دشتی است و گویند قثاء هندی و برّی است . پوست وی را «شل » خوانند و شحم وی را «بل » خوانند و حب وی را «ثل » خوانند و محمد زکریا گوید: بل میوه ای از هندوستان است از درختی حاصل میشود مثل درخت زردآلو، بهترین آن، آن بود که شیرین باشد، درخت وی را حانا اقطی گویند. (از اختیارات بدیعی ). گویند داروی هندی است و برخی گویند خیار دشتی را بل خوانند، و گویند میوه ٔ او به کبر مشابهت دارد، و برخی گویند به زنجبیل ماند. (از تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ). به لغت هندی اسم خیار هندی است، بزرگتر از خیار کبر و تخم او تلخ و مغزش چرب و پوست ثمر سیاه و اندرون او سفید و مایل به زردی، و مستعمل تخم اوست . و مؤلف اختیارات بدیعی بل و شل و فل را اجزاء یک ثمر دانسته و نه چنانست . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). خیاریست هندوی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی در قراباذین ). نام میوه ایست در هندوستان شبیه به بهی ایران و آنرا نار هندی نیز گویند و به شیرازی بل شیرین و به عربی طرثوث خوانند. و بعضی گویند میوه ای باشد هندی به بزرگی آلوچه و درخت آن به درخت زردآلو میماند. (برهان ). درختی است در هندوستان که میوه ای شبیه به آبی دارد. نار هندی . بل شیرین . طرثوث . (فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
ولی، والاتر که، بهتر از آن که، به جای آن، بدتر از آن، اینکه، بالاتر از آن