بلند شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلند شدن . [ ب ُ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) افراخته شدن (شمشیر). (ناظم الاطباء). ◄ افراخته شدن (بنا و جز آن ). (فرهنگ فارسی معین ). مرتفع شدن . (آنندراج ). بالا گرفتن . اِحزِئلال . ارتفاع . ارتقاء. استشزار. استعلاء. اًسنام . اشتراف . اشراف . اعتلاء. اًناقة. تبارک . تعالی . خَب ّ.رَفعة. سَمک . سُموّ. سَنَم . سِنی ̍. شُخوص . شُصُوّ. شَمَخ . شُموخ . طغیان . طُموّ. طَمْی . عَفْو. عُلوّ. قُلوص . نَبوة: استقلال ؛ بلند و دراز شدن گیاه . اًقعاء؛ بلند شدن سر بینی و بر استخوان چسبیدن . اِقناع ؛ بلند شدن پستان گوسپند. اِمتهاد؛ بلند و گسترده شدن کوهان . تکتیف ؛ بلند شدن فروع شانه ٔ اسب در رفتار. تَکظّی ؛ بلند و برآمده شدن گوشت از فربهی . تکعیب ؛ بلند شدن پستان دختر. طَمح ؛ بلند نگریستن و بلند شدن نگاه بسوی چیزی . قَنع؛ بلند شدن پستان گوسپند. مَتع؛ بلندشدن سراب . مُستشزِر؛ بلندشونده . (از منتهی الارب ). ♦ بلند شدن آتش ؛ شعله ور شدن آن . زبانه کشیدن آن : امروز بکش چو میتوان کشت کآتش چو بلند شد جهان سوخت . سعدی . ♦ بلند شدن آفتاب ؛ برآمدن خورشید. طلوع کردن آفتاب : شب تیره تا شد بلند آفتاب همی گشت با نوذر افراسیاب . فردوسی . ♦ بلند شدن اقبال ؛ خوشبخت شدن : چون دولت زمانه محال است بی زوال گیرم چو آفتاب شد اقبال من بلند. اثر (از آنندراج ). ♦ بلند شدن (گشتن ) بها ؛ گران شدن نرخ . (از آنندراج ) : دامن دریا ز کف بگذار تا گوهر شوی قطره را از گوهر ذاتی بها گردد بلند. میرزا رضی (از آنندراج ). ♦ بلندشدن گوشه یا طرف ابرو ؛ صاحب آنندراج گوید درمقام بی دماغی استعمال کنند، و بیت ذیل را شاهد آورده است از صائب : کدام گوشه ٔ ابرو بلند شد یارب که همچو قبله نما قبله گاه میلرزد. اما شاهد ظاهراً با معنی تطبیق نمی کند. و رجوع به بلند کردن طرف ابرو شود. ◄ عروج کردن . صعود کردن . برآمدن . ◄ دراز شدن (شب و روز). (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) (از آنندراج ). طویل شدن . مدید شدن . ممتد گشتن : محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلند روزها کوتاه گردد چون شود شبها بلند. صائب (از آنندراج ). ♦ بلند شدن روز ؛ طولانی شدن آن . دراز شدن آن . امتغاط. مَتح . ♦ بلند شدن سخن ؛ طولانی شدن آن . ممتد شدن آن . بدرازا کشیدن آن : طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند. حافظ (از آنندراج ). ◄ برخاستن (ازجای، از خواب ). (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). بپا خاستن . قیام کردن . قیام : عاجزیها کرد با من پنجه ٔ قاتل بلند میشود دست کرم با ناله ٔ سائل بلند. اثر (از آنندراج ). ♦ بلندشدن بوی ؛ ساطع شدن آن . برخاستن آن . به مشام رسیدن بوی . نَفح : ز دل نگشت مرا دود سینه تاب بلند نشد ز سوختگی بوی این کباب بلند. صائب (از آنندراج ). تَقتیر؛ بلند شدن بوی بریانی و جز آن . قَتَر؛ بلند شدن بوی دیگ افزار از دیگ . (منتهی الارب ). ◄ قد کشیدن . بالیدن . نمو کردن . بزرگ شدن . اِشمخرار. سُموق . شَرف : چو یکچند بگذشت او شد بلند به نخجیر شیر آوریدی ببند. فردوسی . اِعریراف ؛ بالیدن و بلند شدن یال اسب . (منتهی الارب ). ◄ برپا شدن : فتنه ای بلند شد. (فرهنگ فارسی معین ). پا شدن (گرد، طوفان، غوغا، آشوب ...) : دود یاس از خانه ٔ خورشید خواهد شد بلند یا رب آن آئینه رو را محرم جوهر مکن . بیدل (از آنندراج ). آخر ز گریه نشئه ٔ شوقم بلند شد اشک آن قدر چکید که جام شراب داد. بیدل (از آنندراج ). خواهد شدن بلند چنین گر غبار خط آخر میان ما و تودیوار می کشد. صائب (از آنندراج ). مَور؛ بلند شدن خاک و پراکنده گردیدن غبار. (منتهی الارب ). ♦ بلند شدن فتنه ؛ برپا شدن هنگامه . (آنندراج ) : فتنه ای از بزم می خواران نشد امشب بلند سرگذشت کاکلی را در میان می افکنم . دانش (از آنندراج ). ◄ مسموع شدن . بگوش رسیدن : ما در این گفتگو که از یک سو شد ز ناقوس این ترانه بلند که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو. هاتف . عندلیبان از خجالت سر بزیر پا کشند هر کجا صائب شود گلبانگ کلک ما بلند. صائب (از آنندراج ). ♦ بلند شدن آواز ؛ مسموع شدن آن . بگوش رسیدن آن . جهوری شدن آن . شنیده شدن آن : استنقاع ؛ بلند شدن آواز در فریاد. قَطو؛ بلند شدن آواز مرغ سنگخوار به «قطاقطا». (از منتهی الارب ). ♦ بلند شدن صدا ؛ مسموع شدن آن . جهوری شدن آواز. بگوش رسیدن صدا و آواز : سنگین نمیشد این همه خواب ستمگران میشد گر از شکستن دلها صدا بلند. صائب . ♦ بلند شدن نفس کسی ؛ بلند بانگ زدن وی . به آواز بلند گفتگو کردن او : خصم ار بلند شد نفس ناصواب او بی گفتگو خموشی باشد جواب او. واله هروی (از آنندراج ). ◄ تعالی و ترقی . (فرهنگ فارسی معین ). به مقام عالی نایل آمدن . ترقی و تعالی یافتن : به دولتت همه آزادگان بلند شدند چو آفتاب که بر آسمان برد شبنم . سعدی . تو به آموختن بلند شوی تا بدانی و ارجمند شوی . اوحدی . استعلاء؛ بلند و بزرگوار شدن . ♦ بلند شدن تاج کسی ؛ عزت یافتن وی . ارجمند شدن او : بدانگه شود تاج خسرو بلند که دانا بود نزد او ارجمند. فردوسی .