بلند کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلند کردن . [ ب ُ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برداشتن . (ناظم الاطباء). برداشتن چیزی و بالا بردن . (فرهنگ فارسی معین ). رفع؛ چون بلند کردن چیزی را از زمین . (یادداشت مرحوم دهخدا). از جای برداشتن . از جای برگرفتن : آتشی کاب را بلند کند برتن خویش ریشخند کند. سنائی . ◄ افراختن . (ناظم الاطباء). برافراشتن (بنا و مانند آن ). (فرهنگ فارسی معین ). مرتفع کردن .اِستشزار. اًسماء. اًطماح . اًسناء. اًضباء. اًعلاء. تَرقیة. تَسنیم . تَعلیة. رَفع. شُخوص . سُموّ. شَرع . معالاة : خورشید دیده ای که کند آب را بلند سردی آب بین که شود چشم بند او. خاقانی . بنائی که محکم ندارد اساس بلندش مکن گر کنی زو هراس . سعدی . اًشادة، تَشیید، تَمرید؛ بلند کردن بنا. اًقماد؛ بلند کردن گردن . اًنشاء؛ بلند کردن ابر. زم َّ؛ بلند کردن سر. (از منتهی الارب ). ♦ بلند کردن آتش ؛ شعله ور ساختن آن : عبیده گفت به من ده تا آتشی بلند کنم و همه را بسوزانم . (قصص الانبیاء ص ٢٢٠). ♦ بلند کردن پایه ٔ کسی ؛ بالا بردن او. ترقی دادن وی : و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای . سعدی . ♦ بلند کردن طرف یا گوشه ٔ ابرو ؛ در مقام بی دماغی استعمال کنند. (از آنندراج ): مریض عشق چو آید اجل به بالینش کند بلند به تعظیم طرف ابرویی . طالب آملی . و رجوع به بلند شدن گوشه ٔ ابرو شود. ◄ دراز کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). طولانی ساختن، چون بلند کردن ریش و گیسو و غیره . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بزرگ کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ باعظمت کردن . بلندقدر کردن . نواختن . تربیت کردن : شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلند و بالا کرد. سنائی . دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند نادان دوست . ؟ اشادة؛ بلند کردن قدر و منزلت کسی را. (از منتهی الارب ). ♦ بلند کردن نام ؛ مشهور کردن : بیاری تو مر خواهران را ز بند کنی نام ما را به گیتی بلند. فردوسی . ◄ برانگیختن . بپا کردن، چون بلند کردن گرد و خاک . ◄ برخیزانیدن . ◄ راست کردن . (قد و قامت ). ◄ بیدار کردن از خواب . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ جهوری کردن، چون بلند کردن آواز. (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ بلند کردن آوا و آواز ؛ جهوری کردن آن . به بانگ بلند آواز کردن . اِزدهاف . اِستهلال . جَهر. عَج ّ. عَجیج : گفت آن کودک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند. مولوی . ♦ بلند کردن سخن ؛ با بانگ بلند سخن گفتن : سخن بلند کنم تا بر آسمان گویند دعای دولت او را فرشتگان آمین . سعدی . ◄ برداشتن، یعنی با بنه و کسان از منزلی برای منزل دیگرحرکت کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از آن محل شبگیر بلند کرده رفته . (مزارات کرمان ص ١٩). ◄ در تداول عامیانه، آماده کردن پسر یا دختریا زنی برای مباشرت با او. (فرهنگ فارسی معین ). کسی را برای انجام عمل مباشرت نامشروع راضی کردن و با خود بردن . قر زدن . (فرهنگ لغات عامیانه ). بردن زنی رابا خود به طوع نه بوجه شرع . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ در تداول عامیانه، دزدیدن . (فرهنگ فارسی معین ). دزدی . (فرهنگ لغات عامیانه ). ربودن . تصرف و تملک کردن مالی نامشروع . (یادداشت مرحوم دهخدا).