بلند گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلند گشتن . [ ب ُ ل َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بلند گردیدن . بلند شدن . اِنجاد. تَنجّد. ◄ برآمدن . طلوع کردن . بالا گرفتن : چو خورشید بر چرخ گردد بلند ببینند تا بر که آید گزند. فردوسی . ◄ بالیدن . افراخته شدن : همی گشت زان فخر و زان شادمانی صنوبر بلند و ستاره منور. فرخی . ◄ بالا آمدن . مرتفع شدن : خشت خم خواهد شکستن شیشه ٔ افلاک را گر به این دستور گردد جوش این صهبا بلند. صائب (از آنندراج ). ♦ بلند گشتن آتش ؛ شعله ور شدن آن : بکش آتش خرد پیش از گزند که گیتی بسوزد چو گردد بلند. فردوسی . ♦ بلند گشتن سخن ؛ طولانی شدن آن . بدرازا کشیده شدن سخن . اطاله یافتن کلام : دل در طلبت چو بند گردد ترسم که سخن بلند گردد. خاقانی . ♦ بلند گشتن کار ؛ دشوار شدن . مشکل شدن . دراز شدن . دراز گردیدن : بزودی بر این کین میان را ببند مبادا که این کار گردد بلند. فردوسی . و رجوع به دراز گردیدن شود. ◄ بپا خاستن . برخاستن : از گرانی بلند چون گردم تکیه بر چوب و بر عصا باشد. مسعودسعد. ◄ به حد رشد رسیدن . بزرگ شدن : بترسم که شیروی گردد بلند رساند به روم و به ایران گزند. فردوسی . چو شاپور شاپور گردد بلند شود نزد او تاج و گاه ارجمند. فردوسی . ◄ تعالی و ترقی یافتن : به گیتی هر آنکس که جوید گزند چو من شاه باشم نگردد بلند. فردوسی . بپرسید کزنیکوئی سودمند کدامست و مرد از چه گردد بلند. فردوسی . که بددل نگردد به گیتی بلند. فردوسی . ورجوع به بلند و بلند گردیدن و بلند شدن شود.