بنگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنگه . [ ب ُ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) بمعنی بنگاه که جا و مقام و منزل باشد. (برهان ) (آنندراج ) : بسْتان کشور جود و بفْشان زر و درم بشکن لشکر بخل و بفکن بنگه آز. منوچهری . باطنی همچو بنگه لولی ظاهری همچو کلبه ٔ بزاز. سنایی . ترکانه یکی آتش از لطف برافروز در بنگه ما زن نه گنه مان نه گنهکار. سنایی . بر دل من باد مجلس تو گذر کرد تب ز من اندرنوشت بنگه و مفرش . سوزنی (دیوان نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه ٔ دهخدا ص ٦٦). در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد. خاقانی . تا ز بنگه رسید خواجه فراز شمع را دید در میان دو گاز. نظامی . تا بدان جا که بود بنگه او مرد بیدیده بود همره او. نظامی . هر سر موی تو در دست دلی می بینم چه فتاده ست مگر بنگه هند و یغماست . کمال الدین اسماعیل . رجوع به بنگاه شود. ◄ جایی را گویندکه نقد و جنس در آن گذارند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به بنگاه شود.