بنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنگی . [ ب َ ] (ص نسبی ) آنکه بنگ خورد از عالم شرابی . (آنندراج ). آنکه بنگ خورد. آنکه بنگ کشد. آنکه عادت به کشیدن بنگ دارد : مست و بنگی را طلاق وبیع نیست همچوطفل است او معاف و معتقی است . مولوی . سخت می خندید همچون بنگیان غالب آمد خنده بر سود و زیان . مولوی . گفته ٔ بسحاق پیش بنگیان بر مثال ارده با خرما خوش است . بسحاق اطعمه .